إِنَّمـا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ راكِعُونَ

سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند; همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند. «سوره مائده، آيه 55»

دور نماى بحث

سوره مائده مشتمل بر قسمت مهمّى از آيات ولايت است; زيرا اين سوره در اواخر عمر پيامبر اسلام (ص) نازل شده است. و از سوى ديگر مسأله ولايت و جانشينى هم به صورت طبيعى در اواخر عمر مطرح مى شود، بدين جهت اين سوره مشتمل بر آيات متعدّدى از آيات ولايت است. به هر حال، آيه شريفه فوق يكى ديگر از آياتى است كه به روشنى ـ با توضيحى كه خواهد آمد ـ دلالت بر ولايت امير مؤمنان على (عليه السلام) دارد.

نشانه هاى ولىّ

«إِنَّمـا وَلِيُّكُم اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا» مى دانيم كه كلمه إنَّما در ادبيّات عرب از الفاظ حصر شمرده شده است و معادل فارسى آن، كلمه «فقط» يا جمله «اين است و جز اين نيست» مى باشد; بنابراين، ولى و سرپرست شما مؤمنان، فقط سه دسته اى هستند كه در آيه شريفه آمده است و غير از اين سه، هيچ كس ولىّ مؤمنان محسوب نمى شود; سه دسته مذكور عبارتند از:

1ـ خداوند 2ـ رسول خدا (ص) 3ـ «الذين آمنوا; آنها كه ايمان آورده اند» البتّه نه تمام مؤمنان; بلكه بعضى از آنها طبق شرائطى كه در ادامه آيه آمده است.

«الَّذينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكعُونَ» ـ گروه سوم از اولياء مؤمنان، مؤمنان هستند، امّا نه همه مؤمنان; بلكه مؤمنانى كه اوّلا اقامه نماز مى كنند و علاوه بر اقامه نماز، زكات مى پردازند و ثالثاً زكات را در حال ركوع نماز به مستحقّ آن مى دهند.

نتيجه اين كه، ولى و سرپرست شما مؤمنان فقط سه دسته هستند:

1ـ خداوند  2ـ پيامبر(ص) 3ـ آنها كه ايمان آورده اند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.

«اَلَّذينَ آمَنُوا» در اين آيه كيست؟ «ولى» به چه معناست؟

راه اوّل: تفسير آيه با قطع نظر از احاديث

 ابتدا به تبيين و تشريح كلمه «ولى» مى پردازيم; زيرا اگر معناى اين كلمه روشن شود، بسيارى از مسائل حل خواهد شد. برخى از مفسّران اهل سنّت براى دور كردن مخاطبان خويش از معناى روشن آيه، معانى بسيارى، بيست و هفت معنى(1)براى ولى ذكر كرده اند، تا بگويند اين كلمه لفظ مشتركى است كه معانى مختلفى دارد و ما نمى دانيم كه خداوند در اين آيه كداميك از آن معانى را اراده كرده است; پس آيه مبهم است و دلالت بر چيزى ندارد!

ولى هنگامى كه به لغت مراجعه مى كنيم و كلمات و نظريّات متخصّصين لغت را مطالعه مى نمائيم، مشاهده مى كنيم كه آنان بيش از دو تا سه معنى براى كلمه «ولى» نگفته اند. بنابراين بقيّه معانى، همه، به اين سه معنى باز مى گردد! اين سه معنى عبارتند از:

1 ـ «ولى» به معناى يار و ياور و ناصر، و ولايت به معناى نصرت و يارى است.

2 ـ معنى دومى كه براى ولايت گفته اند، سرپرستى و صاحب اختيار بودن است، بنابراين «ولى» سرپرست و صاحب اختيار است.

3 ـ سومين معناى «ولى» دوست و رفيق است; هر چند انسان را نصرت و يارى نكند. ولى از آنجا كه دوست در عالم رفاقت، غالباً به يارى انسان مى شتابد، معناى سوم نيز به معناى اوّل باز مى گردد; بنابراين، از نظر دانشمندان لغت «ولى» داراى دو معناى عمده است و بقيّه معانى به اين دو باز مى گردد.

«ولى» در استعمالات قرآن

 اكنون به قرآن باز مى گرديم و موارد استعمال اين كلمه را در اين كتاب عزيز بررسى مى نمائيم.

كلمه «ولى» و «اولياء» نزديك به هفتاد بار در قرآن مجيد استعمال شده و در معانى مختلفى به كار رفته است.

1ـ در بعضى از آيات به معناى «يار» و «ياور» و «ناصر» استعمال شده است; مثل آيه شريفه 107 سوره بقره، كه خداوند مى فرمايد:

وَمـا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلا نَصير/و جز خدا، ولىّ و ياورى براى شما نيست.

2ـ «ولى» در برخى از آيات به معناى «معبود» است، آيه 257 سوره بقره از جمله اين آيات است:

اَللهُ وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا ... وَالَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ/ خداوند، معبود كسانى است كه ايمان آورده اند... (امّا) كسانى كه كافر شدند، معبود آنها طاغوتها هستند.

3ـ اين كلمه در قرآن مجيد به معناى «هادى» و «راهنما» نيز آمده است، در آيه 17 سوره كهف مى خوانيم:

وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُرْشِداً/و هر كس را (خدا) گمراه نمايد، هرگز ولىّ و راهنمايى براى او نخواهى يافت.

در اين آيه شريفه، همانطور كه مشاهده مى كنيد، كلمه «ولىّ» به معناى هادى و راهنما آمده است.

4ـ در بسيارى از آياتى كه مشتمل بر اين كلمه است، «ولى» به معناى سرپرست و صاحب اختيار است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد:

الف- ولىّ، در اين آيه به معناى سرپرست و صاحب اختيار است.البتّه ولايت در اين آيه شريفه ولايت تكوينيّه است.

وَهُوَ الَّذي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مـا قَنَطُوا وَيَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِىُّ الْحَمِيدُ(شورى/28)

او كسى است كه باران سودمند را پس از آن كه مأيوس شدند نازل مى كند و رحمت خويش را مى گستراند; و او ولىّ (و سرپرست) و ستوده است.

ب ـ در آيه شريفه 33 سوره اسراء، كه در مورد ولايت تشريعى بحث مى كند، آمده است:

وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً /و آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولىّ و سرپرست او سلطه و حقّ قصاص قرار داديم.

ج- در طولانى ترين آيه قرآن مجيد، آيه 282 سوره بقره، كه در مورد نوشتن سندبه هنگام پرداخت قرض الحسنه مى باشد، مى خوانيم:

فَليُمْلِلْ وَلِيُّهُ بالعَدْلِ / (اگر كسى كه حق بر ذمّه اوست توانايى بر املا كردن ندارد،) بايد ولىّ و سرپرست او (به جاى او،) با رعايت عدالت، املا كند.

در اين آيه شريفه نيز ولىّ به معناى سرپرست و صاحب اختيار آمده است.

د ـ در آيه شريفه 34 سوره انفال مى خوانيم:

وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَمـا كـانُوا أَوْلِيائَهُ اِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ

... و حال آن كه از (عبادت موحّدان در كنار) مسجد الحرام جلوگيرى مى كنند در حالى كه سرپرست و ولىّ آن نيستند؟! سرپرست آن، فقط پرهيزگارانند.

هـ ـ در آيه پنجم سوره مريم نيز مى خوانيم:

فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنى وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ

(خدايا!) تو از نزد خود جانشينى به من ببخش (و فرزندى به من عنايت كن) كه وارث من و دودمان يعقوب باشد.

روشن است كه ورثه پس از مرگ ولىّ و سرپرست، وارث اموال او هستند، نه اين كه تنها دوست و يار و ياور او باشند.

نتيجه اين كه كلمه ولىّ در آيات قرآن در معانى مختلفى استعمال شده است; ولى در اكثر موارد به معناى سرپرست و صاحب اختيار است.

منظور از ولىّ در آيه مورد بحث

با توجّه به آنچه گذشت، منظور از ولىّ در آيه مورد بحث، آيه ولايت، چيست؟ آيا ولىّ در اين آيه به معناى دوست و يار و ياور است؟

اين كه بر خلاف اكثر موارد استعمال اين كلمه در سراسر قران مجيد است. پس انصاف اين است كه «ولىّ» در اين آيه به معناى سرپرست و صاحب اختيار است; نه به معناى دوست و يار و ياور; زيرا:

اوّلا : «انّما» كه در صدر آيه آمده دليل بر حصر است. يعنى فقط اين سه دسته ولىّ مؤمنان هستند، نه غير آنها; در حالى كه اگر ولىّ به معناى دوست باشد حصر معنى نخواهد داشت، زيرا در اين صورت واضح است كه غير از سه گروه فوق كسان ديگرى هم يار و ياور مؤمنان هستند، علاوه بر اين كه اگر ولىّ به معناى يار و ياور باشد اين همه قيد براى «الّذين آمنوا» لازم نبود، كه در حال اقامه نماز زكات بدهند. زيرا همه مؤمنان، حتّى در غير حال نماز و بلكه حتّى مؤمن بى نماز، مى تواند يار و ياور برادر مسلمان خويش باشد; بنابراين، از كلمه «انّما» كه دلالت بر حصر مى كند و قيود متعدّدى كه در مورد «الّذين آمنوا» آمده است، استفاده مى شود كه ولايت در آيه شريفه به معناى دوستى و نصرت نيست; بلكه به معناى سرپرستى و صاحب اختيار بودن است. خداوند و پيامبر و مؤمنين (با آن شرايطى كه در آيه آمده) ولىّ و صاحب اختيار و سرپرست شما مى باشند.

ثانياً : آيه 56 سوره مائده، كه بعد از آيه مورد بحث آمده است، بهترين قرينه و دليل بر مدّعاى ماست; خداوند متعال در اين آيه مى فرمايد:

وَمَنْ يَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذينَ آمَنوا فَاِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ /وكسانى كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند، (پيروزند; زيرا) حزب و جمعيّت خدا پيروز است.

حزب به معناى جمعيّت متشكّل است، پيروزى يك حزب به معناى غلبه و پيروزى آنها در يك حركت و جهش اجتماعى است; بنابراين، از اين آيه شريفه كه در ارتباط با آيه قبل و مورد بحث است و ظاهراً همزمان نازل شده اند، استفاده مى شود كه ولايت مطرح شده در آيه مذكور يك ولايت سياسى و حكومتى است. بنابراين، معناى آيه چنين مى شود: «كسى كه حكومت خدا و پيامبر و حكومتِ الذين آمنوا .... را بپذيرد، چنين حزب و جمعيّتى پيروز است.»

نتيجه اين كه، با تفكّر و تعمّق در كلمه كلمه و جمله جمله آيه ولايت و با صرفنظر از روايات فراوانى كه در تفسير آيه وارد شده است، معلوم شد كه ولىّ در اين آيه به معناى امام و پيشوا و سرپرست است و هر كس حكومت خدا و رسول و «الّذين آمنوا» را با آن شرايطى كه در آيه آمده بپذيرد پيروز و منصور خواهد بود.

مصداق «الّذين آمنوا ... راكعون» كيست؟

براى پاسخ به اين سؤال بايد بدانيم كه در ميان راويان، مفسّران، دانشمندان و علماء شيعه و اهل سنّت، هيچ كس، جز «على» را مصداقى براى آيه ذكر نكرده است.

نتيجه كل مباحث گذشته، منهاى روايات و احاديث و نظريّات مفسران، سه مطلب شد:

1ـ اين كه، «انّما» كلمه حصر است و ولايت را در سه طايفه منحصر مى كند.

2ـ اين كه ولايت در اين آيه شريفه، همانند اكثر موارد استعمال آن در قرآن، به معناى سرپرستى و صاحب اختيار بودن است.

3ـ اين كه مصداقِ «الذين آمنوا...» بدون شك وجود مقدّس على بن ابى طالب(عليه السلام)است.

راه دوم : تفسير آيه با توجّه به احاديث

هر گاه روايات وارده در مسئله اى، بقدرى زياد باشد كه انسان يقين به مضمون آن پيدا كند به چنين رواياتى، روايات «متواتر» مى گويند و نيازى به بررسى سند چنين رواياتى نيست.

مضمون روايات فوق چنين است: روزى حضرت على(عليه السلام) در مسجد النّبى(ص)مشغول نماز بود، نيازمندى وارد مسجد شد، و تقاضاى خويش را مطرح كرد، كسى چيزى به او نداد(وضع اقتصادى مسلمانان در عصر پيامبر (ص)، مناسب نبود و غالب مسلمانان در عسرت و سختى بسر مى بردند و حتّى براى ضروريّات اوّليّه زندگانى خويش مشكل داشتند.). حضرت على (عليه السلام) كه در آن هنگام در حال ركوع بود با دست به آن نيازمند اشاره كرد، او آمد و انگشتر را از انگشت مبارك آن حضرت بيرون آورد و از مسجد رفت; در اين هنگام آيه شريفه مورد بحث بر پيامبر (ص)نازل شد.

مطلب مذكور مضمون بيش از چهل روايتى است كه پيرامون آيه شريفه فوق نازل شده است که مرحوم علامه امینی در ج 2 کتاب خود مفصلا اسناد حدیث پرداخته است که ما در اینجا به بخشی از آن اشاره می کنیم :

1-     طبری در تفسیر خود  ج 6 ص 165

2-     رازی در تفسیر کبیر خود ج 3 ص 431

3-     الواحدی در تفسیر خود ج 3 ص 148

4-     الخازن در تفسیر خود ج 1 ص 496

5-     ابوالبرکات در تفسیر خود ج 1 ص496

6-     نیشابوری در تفسیر خود ج 1 ص 461

7-     ابن صباغ مالکی در الفصول المهمه ص 123

8-     ثعلبی در شواهدالتنزیل

9-     ابن طلح شافعی در مطالب اسئول ص 31

10- سبط ابن جوزی در التذکره ص 9

11- گنجی شافعی در الکفایه ص 106

نتيجه اين كه، با توجّه به روايات فراوان، كه در حدّ تواتر است و برخى از آنها به طور مفصّل مطرح شد، شكّى باقى نمى ماند كه آيه شريفه «إنما وليكم الله» در شأن حضرت امير مؤمنان (عليه السلام) وارد شده و آن حضرت، پس از خداوند و پيامبرش، سرپرست مسلمانها و امام و رهبر و پيشواى آنهاست.

بهانه ها و اشكالها!

عليرغم دلالت روشن آيه شريفه بر ولايت امير المؤمنين (عليه السلام)، برخى از دانشمندان اشكالها و ايرادهايى پيرامون دلالت آيه مطرح كرده اند كه بسيارى از  اين اشكالات، در لباس اشكال و پرسش، ولى در واقع بهانه جويى است! به نمونه هاى از اين اشكالات توجّه كنيد:

اشكال اوّل : إنّما دلالت بر حصر ندارد!

 همانطور كه گذشت استدلال بر آيه فوق بر سه امر استوار بود; يكى اين كه كلمه «انّما» در آيه شريفه دلالت بر حصر دارد و ولايت را به سه گروهى كه در آيه آمده اختصاص مى دهد. بنابراين، ولايت مورد بحث براى غير آنها ثابت نيست.

برخى از مفسّران اهل سنّت گفته اند: «إنّما» در آيه فوق دلالت بر حصر ندارد، چون در قرآن آيه ديگرى نيز وجود دارد كه كلمه «إنّما» در آن آمده و دلالت بر حصر ندارد و آن، آيه شريفه 20 سوره حديد است، در اين آيه مى خوانيم:

إِعْلَمُوا أَنَّمـا الْحَيـاةُ الدُّنْيـا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَتَفـاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكـاثُرٌ فِى الاَْمْوالِ وَالاَْوْلادِ ...

بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخر فروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فزندان است...

«إنَّمـا» در آيه فوق به معناى حصر نيست; زيرا مى دانيم زندگى دنيا فقط آنچه در آيه آمده نيست، بلكه شامل لذّت و عبادت و كار و فعاليّت و تحصيل علم و امور ديگر هم مى شود; بنابراين، همانگونه كه «اِنَّما» در اين آيه دلالت بر حصر نمى كند، در آيه ولايت نيز دلالت بر حصر نمى كند، پس استدلال به آن آيه ناقص است.

پاسخ : اين اشكال، از جمله اشكالاتى است كه در لباس اشكال و در واقع بهانه است; زيرا ما معتقديم كه:

اوّلا : «إنّما» در اين آيه هم به معناى حصر است و دنيا از ديد يك انسان مؤمن و عارف، حقيقتاً جز لهو و لعب و مانند آن نيست. شما گرفتار زرق و برق دنيا شده ايد و خيال مى كنيد دنيا چيز ديگرى هم هست، ولى اگر با چشم حقيقت بين نگاه كنيد، حكومتها، مقامها، قصرها، كاخها، و همه مظاهر دنيا را بازيچه اى بيش نخواهيد ديد كه دنيا پرستان بسان كودكان سرگرم آن هستند.

ثانياً : بر فرض كه در يك جا كلمه «انّما» در معناى حقيقى خود استعمال نشود، اين، دليل نمى شود كه در موارد ديگر هم حمل بر معناى غير حقيقى كنيم.

نتيجه اين كه، بدون شك «اِنّما» در آيه شريفه دلالت بر حصر دارد و استدلال به آيه كامل است.

اشكال دوم : إعطاء خاتم فعل كثير است!

 دومين اشكالى كه بيشتر شبيه به بهانه است و از سوى مفسّرين اهل سنّت مطرح شده، اين كه: قبول داريم آيه شريفه در شأن حضرت على (عليه السلام) وارد شده است، ولى انجام اين كار توسّط علىّ بن ابى طالب در نماز «فعل كثير» است و «فعل كثير» باعث بطلان نماز مى شود. آيا على در نماز كارى مى كند كه باعث بطلان شود؟

پاسخ : جواب اين بهانه نيز روشن است; زيرا:

اوّلا : فعل كثير، همانگونه كه از اسمش پيداست، به انجام عمل زيادى گفته مى شود كه ارتباطى به نماز نداشته باشد و صورت نماز را بر هم مى زند; مثل اين كه شخصى در وسط نماز، بر اثر شنيدن يك خبر خوشحال كننده، شروع به كف زدن كند و همراه آن به بالا و پايين بپرد و سوت و هورا بكشد. امّا يك اشاره به سائل و محتاج، بگونه اى كه حتّى خود حضرت انگشترش را از دست خارج كند، بلكه شخص نيازمند خود اين كار را كند، آيا «فعل كثير» است؟!( زمخشرى در تفسيرالكشّاف، جلد 1، صفحه 649 اعتراف كرده كه اين كار فعل كثير نبوده است.)

چگونه چنين كارى فعل كثير است در حالى كه طبق روايات به نمازگزار اجازه داده شده كه اگر به هنگام نماز بينى او خون آمد و وسيله شستشو در نزديك او بود، بينى خود را آب بكشد و به نماز ادامه دهد!؟ يا اگر حيوان خطرناكى در نزديكى خود مشاهده كرد، آن را بكشد و به نماز خود ادامه دهد؟

آيا اين افعال فعل كثير نيست; ولى يك اشاره فعل كثير است؟!

ثانياً : اين بهانه، نعوذ بالله، اشكالى و ايرادى به خداوند است! زيرا خداوند در آيه اى كه در رابطه با اين كار على (عليه السلام) نازل شده، وى را ستايش مى كند. اگر عمل آن حضرت باعث باطل شدن نماز او مى شد، آيا خداوند در شأن او و به عنوان مدحش، آيه اى نازل مى كرد؟

اشكال سوم: انگشتر بسيار قيمتى بود!

 طبق برخى از روايات انگشتر فوق بسيار قيمتى و با ارزش بود، حتّى به گفته بعضى، قيمت آن برابر با ماليات يك استان، مثل شامات، بوده است. آيا استفاده از چنين انگشتر ارزشمندى، براى علىّ بن ابى طالب اسراف و حرام نبوده است؟

پاسخ : جواب اين بهانه نيز روشن است; زيرا:

اوّلا : در هيچ روايت معتبرى مطلب فوق ديده نمى شود; بلكه ظاهراً انگشر مورد بحث يك انگشتر معمولى و عادى بوده است; زيرا در آن زمان هنوز ايران و شامات و مانند آن فتح نشده بود و آن ثروتهاى كلان به دست مسلمانان نرسيده بود، بلكه فتوحات مذكور پس از ارتحال پيامبر (ص) و در عصر خلفا رخ داد. علاوه بر اين، على(عليه السلام) كه غذايش در اوج قدرت و خلافت يك نوع خورشت بيشتر نبود و غالباً به نان جوين اكتفا مى كرد و لباسش معمولا كرباس بود، چگونه امكان دارد از انگشترى چنان قيمتى استفاده كند؟

بنابراين، شكى نيست كه آن روايت ضعيف را، كه نه با ساير روايات اين باب هماهنگى دارد و نه زندگانى على (عليه السلام) آن را تأييد مى كند و نه با تاريخ مى سازد، روى اغراض خاصّى ساخته اند!

ثانياً : چگونه امكان دارد على (عليه السلام) انگشترى بسيار قيمتى داشته باشد، در حدّى كه اسراف و حرام باشد و آن را صدقه دهد و خداوند او را مدح و ستايش كند؟! بنابراين، از اين كه آيه شريفه در مدح و تمجيد چنين شخصى و چنان كارى نازل شده است مى فهميم اين سخنان پايه و اساسى ندارد و بر اساس اهداف خاصّى ساخته شده است.

اشكال چهارم : اين كار با حضور قلب نمى سازد!

 با توجّه به حضور قلبى كه على (عليه السلام) به هنگام ذكر و ياد خدا بطور كلّى، و به هنگام نماز بالخصوص داشت، كه غرق در صفات جلال و جمال الهى مى گشت و هيچ توجّهى به غير خدا نداشت، بگونه اى كه عمليّات جرّاحى و خارج نمودن پيكان تير، كه در حال عادى و غير نماز بر على (عليه السلام) سخت و دشوار بود، به هنگام نماز انجام شد(1) و در زمانى كه آن حضرت بسان عارفى دلسوخته فانى در خداوند شده بود و به هيچ چيز جز او توجّه نداشت، پيكان تير را خارج ساختند. با توجّه به اين حضور قلب فوق العاده، چگونه على (عليه السلام) به هنگام نماز به سخنان سائل توجّه كرد و در ركوع نماز به او كمك كرد؟! خلاصه اين كه، اين مسئله با آن حضور قلب جامع و كامل على (عليه السلام) در نماز سازگار نيست.

جواب : اوّلا : سائل پس از نا اميدى از دريافت كمك، در راز و نياز با خدا، شكوه و گله خويش را با نام خدا شروع كرد: «اَللّهُمَّ اشهد ...; خدايا تو شاهد باش» بنابراين، اين نام خدا بود كه توجّه على را به سوى سائل جلب كرد و اين، منافاتى با حضور قلب و توجّه به خداوند در نماز ندارد.

ثانیا: مگر مأموم در نماز جماعت صداى مكبّر، يا امام را نمى شنود و از او تبعيّت نمى كند؟ اگر نمى شنود، چگونه مى تواند به همراه او نماز را اقامه كند؟!و اگر مى شنود، پس در هيچ نماز جماعتى حضور قلب وجود ندارد؟!

ثالثاً : آيا شنيدن صداى سائل، با توجّه به اين كه در احاديث از او به رسول خدا تعبير شده، اشكالى دارد؟ شنيدن صداى فرستاده خدا، چه منافاتى با حضور قلب دارد؟( در حديثى از امير المؤمنين (عليه السلام) آمده است كه: «مسكين فرستاده خدا به سوى شماست، هر كس او را رد كند خدا را رد كرده است و هر كس به او چيزى بدهد، گويا به خداوند داده است!» (وسائل الشّيعة، جلد 6، ابواب الصّدقه، باب 23، حديث 11)

رابعاً : آيا شنيدن صداى مظلوم و برطرف كردن مشكل او، حتّى در نماز، عبادت نيست؟اگر عبادت است و على (عليه السلام) مجذوب آن شده و آن را انجام داده، نه تنها كار آن حضرت اشكال نداشته، بلكه عبادت در عبادت محسوب مى شود.

آنچه اشكال دارد پرداختن به خويشتن به هنگام نماز است، امّا پرداختن به نيازمند مظلوم، كه عبادت محسوب مى شود، اشكالى ندارد.

اشكال پنجم : چرا تمام ضميرهاى آيه جمع است؟

 همانگونه كه گذشت آيه شريفه براى سه گروه ولايت قائل شده است، و در مورد گروه سوم تمام ضميرها، فعل ها و موصول ها بصورت جمع آمده است. توجّه كنيد:

1 . الَّذين 2 . آمنوا 3 . الّذين 4 . يقيمون 5 . يؤتون 6 . هم 7 . راكعون.

هفت كلمه مذكور همه متناسب با جمع است، معناى اين جملات اين است كه افراد مختلفى در حال ركوع به فقير كمك كردند، در حالى كه در تمام روايات فقط از على(عليه السلام) به عنوان كسى كه در حال ركوع صدقه داد، نام برده شده است. با توجّه به اين مطلب، آيا رواياتى كه در شأن نزول آيه شريفه وجود دارد، با آيه سازگار است؟ و روشن است كه اگر بين آيه اى از قرآن مجيد و روايت يا رواياتى تعارض وجود داشته باشد، بايد دست از آن روايت يا روايات برداريم و به مضمون و محتواى آيه قرآن عمل كنيم، پس تعارض فوق بين آيه شريفه و روايات، روايات را بى اعتبار مى كند.

پاسخ : دانشمندان و مفسران اهل سنّت خود پاسخ اين اشكال را داده اند; فخر رازى در جواب اين سؤال مى گويد:

جمع گاهى براى احترام است، يعنى گاهى با اين كه مخاطب يك نفر بيشتر نيست، براى احترام لفظ جمع به كار برده مى شود همانگونه كه در فارسى نيز چنين است و به جاى «تو رفتى، گفتى، آمدى و مانند آن» گفته مى شود: «شما رفتيد، گفتيد، آمديد و مانند آن» بنابراين در ادبيّات عرب گاهى جهت احترام لفظ جمع به جاى مفرد به كار برده مى شود و در آيه فوق نيز چنين است.( التّفسير الكبير، جلد 12، صفحه 28)

آلوسى در روح المعانى پاسخ ديگرى داده است; او مى گويد:

گاه براى عظمت شخص، و گاه براى عظمت كار، به جاى صيغه مفرد از صيغه جمع استفاده مى شود و اين در لغت عرب مرسوم است. ولى چون اين استعمال، مجازى است نياز به قرينه دارد.( روح المعانى، جلد 6، صفحه 167)

و امّا پاسخ ما: اوّلا: همانطور كه گفتيد استعمال صيغه جمع به جاى مفرد جهت احترام شخص يا عظمت كار، مرسوم و متداول است و در آيه مورد بحث نيز به همين جهت صيغه جمع به كار رفته است و قرينه اين استعمال مجازى اين است كه هيچ كس از دانشمندان، حتّى دانشمندان متعصّب اهل سنّت، معتقد نيستند غير از على (عليه السلام)، كسى در حال ركوع صدقه داده باشد تا مشمول آيه باشد و اين خود بهترين قرينه بر استعمال لفظ جمع در موردى است كه بايد لفظ مفرد بيايد.

ثانياً : در آيات قرآن مجيد بطور گسترده صيغه جمع در جايى كه بايد مفرد استعمال شود به كار رفته است; براى نمونه هفت مورد آن را متذكّر مى شويم:

1ـ در آيه 215 سوره بقره مى خوانيم:

يَسْئَلُونَكَ مـاذا يُنْفِقُونَ قُلْ مـا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْر فَلِلْوالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبِينَ وَالْيَتـامى وَالْمَسـاكِينَ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمـا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْر فَاِنَّ اللهَ بِهِ عَلِيمٌ / (اى پيامبر ما) از تو سؤال مى كنند چه چيزى انفاق كنند، بگو: «هر خير و نيكى (و سرمايه سودمند مادّى و معنوى كه انفاق مى كنيد، بايد براى پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد.» و هر كار خيرى كه انجام دهيد، خداوند از آن آگاه است (لازم نيست تظاهر كنيد، او مى داند).

در اين آيه شريفه صيغه هاى «يسألونك، ينفقون، انفقتم و ما تفعلوا» بصورت جمع آمده است و در ابتدا به نظر مى رسد كه جمعى از مسلمانان سؤال فوق را طرح كردند، ولى طبق شأن نزول آيه، يك نفر بيشتر اين سؤال را مطرح نكرد و او شخص ثروتمندى به نام «عمرو بن جموح» بود. بنابراين، در اين آيه شريفه لفظ جمع به جاى مفرد آمده است; حال يا به جهت عظمت كار، كه انفاق مى باشد، و يا به منظور احترام به سؤال كننده كه عمرو بن جموح مى باشد.

2ـ خداوند متعال در آيه 274 سوره بقره مى فرمايد:

الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ

آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است; نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى شوند.

در اين آيه شريفه نيز كلمات «الّذين، ينفقون، اموالهم، فلهم، اجرهم، ربّهم، عليهم، هم، يحزنون» همه، به صيغه جمع آمده است; ولى بسيارى از مفسّران گفته اند كه منظور، علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) بوده است كه شب و روز، پنهان و آشكار انفاق مى كرده است. طبق روايتى، آن حضرت چهار درهم داشت، يكى را شبانه و ديگرى را در روز، سومى را آشكار و چهارمى را پنهان انفاق كرد و آيه فوق در شأن انفاق او نازل شد!( الكشّاف، جلد 1، صفحه 319.)

سؤال : مگر مى شود براى كارهاى بسيار جزئى، همچون انفاق چهار درهم، آيه اى نازل مى شود؟

پاسخ : آنچه از نظر اسلام مهم است كيفيّت و چگونگى عمل است نه مقدار عمل. بنابراين، اگر عمل مخلصانه باشد، ممكن است در شأن انفاق كمتر از چهار درهم نيز آيه اى نازل شود، امّا اگر كسى كوهى از طلا هم انفاق كند، ولى از سر اخلاص نباشد، هيچ ارزشى نخواهد داشت و آيه اى در شأن آن نازل نمى شود.

3ـ در آيه شريفه 173 سوره آل عمران مى خوانيم:

الَّذِينَ قـالَ لَهُمُ النّـاسُ إِنَّ النّـاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيمـاناً وَقـالُوا حَسْبُنَا اللهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ  / اينها (مجاهدان جنگ احد) كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند: «مردم ] = لشگر دشمن[ براى (حمله به) شما اجتماع كرده اند; از آنها بترسيد!» امّا اين سخن، بر ايمانشان افزود; و گفتند: «خدا ما را كافى است; و او بهترين حامى ماست.

اين آيه پيرامون جنگ اُحد نازل شده است، وقتى كه گروهى از تازه مسلمانان از فرمان پيامبر (ص) در جنگ احد تخلّف و سرپيچى كردند و محلّ مأموريّت خويش را ترك نموده و به جمع آورى غنائم جنگى پرداختند، دشمن شكست خورده از غفلت مسلمانان سوء استفاده كرد و كوه احد را دور زد و مسلمانان را محاصره نمود و بدينسان دشمن شكست خورده پيروز شد و هفتاد تن از مسلمانان به شهادت رسيدند!

كفّار و مشركين بدون اين كه كار را يكسره كنند، به همان پيروزى مختصر قناعت كرده و به سوى مكّه بازگشتند; در حين بازگشت به سمت مكّه، يكى از آنان گفت: ما كه تا اين مرحله پيروز شديم، چرا پيامبر اسلام را به قتل نرسانديم، تا كار اسلام تمام شود؟ اگر امروز اين كار را نكنيم، در آينده دوباره اسلام و مسلمانان مزاحم ما خواهند شد! سخنان او در ديگران تأثير كرد و همه آهنگ بازگشت و ادامه نبرد را سردادند! در بين مشركين شخصى به نام «نعيم بن مسعود» يا «معبد الخزاعى» بود كه ازا دامه جنگ ناراضى بود; او قبل از اين كه كفّار به مسلمانان برسند، خبر بازگشت كفّار و تصميم آنها را به اطّلاع مسلمانها رساند، برخى از مسلمانان از اين خبر وحشت كردند و گفتند: «آن زمان كه همه سالم بوديم چنين شكست سختى خورديم، اكنون كه اين مقدار كشته و مجروح داريم، چگونه مى توانيم در برابر آنها مقاومت كنيم! ولى عدّه اى ديگر از مسلمانها گفتند: «نه تنها با آنها نبرد مى كنيم، بلكه به استقبال آنها مى رويم» و حتّى مجروحين را پيشاپيش لشكر نهاده به سمت دشمن حركت كردند، دشمن وقتى متوجّه شد كه مسلمانها با مجروحين خود به استقبال آنها مى آيند، ترسيد و براى حفظ همان مقدار پيروزى و موفّقيّت، دست به عقب نشينى زد و از درگيرى دوباره خوددارى نمود. آيه شريفه فوق در مورد اين داستان نازل شده است. و از «نعيم بن مسعود» يا «معبد الخزاعى» كه تصميم كفّار را به اطّلاع مسلمانان رساند، تعبير به «ناس = مردم» مى كند، در حالى كه او يك نفر بيشتر نبود; ولى چون كار او كار با عظمتى بود، براى احترام و عظمت كار او، به جاى مفرد، از جمع استفاده شده است.

 

4ـ خداوند متعال در آيه 61 سوره آل عمران مى فرمايد:

فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مـا جـائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعـالَوْا نَدْعُ أَبْنـائَنـا وَأَبْنـائَكُمْ وَنِسـائَنـا وَنِسـائَكُمْ وَأَنْفُسَنـا وَأَنْفُسَكُمْ، ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكـاذِبِينَ /هر گاه بعد از علم و دانشى كه (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را; ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را; ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود; آنگاه مباهله كنيم; و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

اين آيه پيرامون داستان مباهله است. در اين ماجرا ـ همانطور كه همه مى دانند ـ از سوى پيامبر (ص)، على و فاطمه و حسن و حسين (سلام الله عليهم اجمعين) آمده بودند. منظور از «اَبْنائَنا» در آيه شريفه حسن و حسين (عليهما السّلام) و منظور از «نِسائَنا»، كه جمع است، فاطمه زهراء (سلام الله عليها) و منظور از «أَنْفُسَنا»، كه آن هم جمع است، علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) است.(که در این مورد قبلا مطلبی نوشته شده است)

بنابراين در اين آيه شريفه نيز صيغه جمع، يعنى «نسائنا» و «انفسنا»، در مفرد، يعنى «فاطمه» و «على» به كار رفته است.

5ـ در اوّلين آيه سوره ممتحنه مى خوانيم:

يـا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ...

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد!...

بسيارى از مفسّران گفته اند كه اين آيه شريفه در مورد «حاطب ابن ابى بلتعه» نازل شده و او يك نفر بوده است، ولى صيغه هاى «الّذين، آمنوا، لا تتّخذوا، عدوّكم» همه جمع به كار رفته است و اين به خاطر عظمت خطر كارى است كه او مى خواست انجام دهد و آن اين كه: هنگامى كه پيامبر (ص) تصميم به فتح مكّه گرفت، راههاى منتهى به مكّه را مسدود نمود، تا خبر لشكر كشى مسلمانان به گوش كفّار و مشركين مكّه نرسد و آنها غافلگير شده و بدون جنگ و خونريزى تسليم شوند; «حاطب» كه مال و ثروتى در مكّه داشت، نزد خود گفت: «با انتقال خبر لشكر كشى مسلمانان به مكّه، اموالم را از دست مشركان خارج مى كنم»، و به قول سياستمدارها: «امتيازى بدهم و امتيازى بگيرم»!

جبرئيل نازل شد و توطئه مذكور را به اطّلاع پيامبر (ص) رساند; حضرت، على(عليه السلام)و چند نفر را مأمور كشف نامه كرد، آنها به دنبال زن رفتند و بالاخره نامه را كشف نموده به مدينه باز گشتند. به دنبال اين جريان، آيه شريفه نازل شد و به سرزنش حاطب پرداخت. برخى از اصحاب، به پيامبر(ص) عرض كردند كه حاطب بايد به قتل برسد، امّا پيامبر (ص)كه ديد حاطب پشيمان شده و قبلا هم خدماتى كرده و جزء مجاهدان جنگ بدر محسوب مى شود، او را بخشيد و آزاد كرد.( الكشّاف، جلد 4، صفحه 511)

در اين آيه نيز با اين كه «حاطب» يك نفرد بود، صيغه هاى جمع به كار رفته است.

6ـ در آيه 52 سوره مائده مى خوانيم:

فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسـارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصِيبَنـا دائِرَةً...

(مؤمنان! يهود و نصارى را ولىّ خود قرار ندهيد. ولى) كسانى را كه در دلهايشان بيمارى است مى بينى كه در (دوستى) آنان، بر يكديگر پيشى مى گيرند، و مى گويند: مى ترسيم حادثه اى براى ما اتّفاق بيفتد شود (ونياز به كمك آنها داشته باشيم.).

پيامبر (ص) دستور داده بود كه مسلمانان رابطه خويش را با كفّار و مشركان قطع كنند; يكى از منافقان، به نام «عبدالله بن اُبى» مى گفت: اگر قطع رابطه كنيم زندگى ما برهم مى ريزد و دچار مشكلاتى مى شويم. آيه فوق در شأن اين منافق نازل شد.( الكشّاف، جلد 1، صفحه 643 .)

كسى كه دم از ادامه ارتباط با كفّار و مشركان مى زد، يكى بيش نبود; ولى در آيه از صيغه هاى جمع «الّذين، قلوبهم، يسارعون، يقولون، نخشى و تصيبنا»استفاده شده است. پس استعمال جمع در مفرد با قرينه اشكالى ندارد.

7ـ خداوند متعال در آيه هشتم سوره منافقين مى فرمايد:

يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنـا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِه وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلكِنَّ الْمُنـافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ  / آنها مى گويند: اگر به مدينه باز گرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون مى كنند!» در حالى كه عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است; ولى منافقان نمى دانند.

آيه فوق بعد از غزوه بنى المصطلق، كه در سال ششم هجرى در سرزمين «قديد» واقع شد، نازل گشت. در اختلافى كه بين يكى از مهاجرين و انصار رخ داد، سر كرده منافقين، عبدالله بن اُبى، حرف بسيار زشتى زد و گفت: «ما، اين گروه مهاجرين را پناه داديم و به آنها كمك كرديم، امّا كار ما شبيه ضرب المثل معروفى است كه مى گويد: «سمن كلبك يأكُلك; سگَت را چاق و فربه كن تا تو را بخورد!» سپس قسم خورد كه پس از بازگشت به مدينه، مهاجرين را از آن شهر بيرون خواهد كرد، سپس آيه شريفه نازل شد.( مشروح اين داستان را در تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 156 مطالعه فرمائيد)

همانگونه كه ملاحظه مى كنيد يك نفر بيشتر اين سخن را نگفت، ولى صيغه هاى «يقولون، رجعنا» جمع آورده شده است.

نتيجه اين كه، در آيات هفتگانه، كه شرح آن گذشت، و ديگر آيات قرآن، كه متعرّض آن نشديم، صيغه جمع در جايى كه بايد مفرد به كار رود استعمال شده است و اين يك فرهنگ رايج قرآن مجيد است.

 

بنابراين اگر در آيه ولايت نيز صيغه هاى جمع به كار رفته، با اين كه جز علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) كسى در حال ركوع صدقه نداده است، اشكالى به دلالت آيه وارد نمى شود، بلكه اين كار جهت عظمت على (عليه السلام) و كار او، انجام شده است.

اشكال ششم : ولايت على(عليه السلام) در حيات پيامبر(ص) چه معنى دارد؟

 

اشكال ديگرى كه فخر رازى و ديگران مطرح نموده اند اين است كه:

«اگر ولايت در اين آيه شريفه به معناى سرپرستى و صاحب اختيار بودن و امامت و رهبرى باشد، ولايت على (عليه السلام) در حال حيات پيامبر (ص) چه معنايى دارد؟ زيرا بر فرض ثبوت اين معنى براى علىّ بن ابى طالب(عليه السلام)، ولايت بعد از رحلت پيامبر براى او ثابت مى شود، ولى در زمان حيات پيامبر (ص) چنين ولايتى براى او ثابت نيست، امّا اگر ولايت را به معناى دوستى و نصرت بگيريم هيچ اشكالى ندارد، زيرا على حتّى در زمان پيامبر دوست و يار مؤمنان بوده است!».

پاسخ : جواب اين اشكال هم روشن است، زيرا ولايت ولىّ و وصىّ و خليفه و جانشين همواره بالقوّه بوده نه بالفعل و اساساً اين مطلب در درون اين كلمات نهفته است; حضرت زكريّا(عليه السلام) كه از خداوند فرزندى طلب مى كند تا ولىّ و جانشين و وارث او باشد و خداوند نيز خواسته اش را اجابت نموده و يحيى را به او مى دهد(سوره مريم، آيه 5 و 6)، آيا يحيى در زمان حيات پدر، وارث و ولىّ و جانشين اوست. يا پس از رحلت پدر؟ روشن است كه اين امور بعد از مرگ پدر است.

اين مسأله يك امر عرفى و عقلائى است; كسانى كه وصيتنامه مى نويسند و براى خود وصى تعيين مى كنند، آيا براى وصى، قبل از مرگ خويش ولايت و اختيارى قائل مى شوند، يا اينها مربوط به پس از مرگ است؟ آقاى فخر رازى حتماً وصيت نامه داشته است و براى خود وصى انتخاب كرده است، آيا وصىّ او در زمان حياتش جانشين او بوده است، يا بعد از مماتش!؟ از اين بالاتر، تمام زمامداران دنيا براى خويشتن خليفه و جانشينى تعيين مى كنند، ولى هيچ كدام از آنها در حيات زمامدار فعلى، قدرتى ندارند، بلكه قدرت و اختيارات آنها براى پس از مرگ زمامدار فعلى است.

بنابراين ولايت در آيه شريفه به معناى صاحب اختيار و سرپرست و امامت امّت است، ولى تمام اين معانى بعد از رحلت پيامبر (ص) براى على (عليه السلام) فعليّت پيدا مى كند.

علاوه بر اين، مسأله تعيين جانشينى پيامبر اختصاص به اين آيه ندارد، بلكه پيامبر اسلام (ص) در طول دوران بيست و سه ساله پيامبرى اش بطور مكرّر مسأله خلافت على (عليه السلام) را مطرح كردند، كه اوّلين نمونه آن داستان حديث يوم الدّار است.

اشكال هفتم : منظور از زكات چيست؟

 همانگونه كه گذشت بهانه جويى هاى مختلفى در مورد دلالت آيه ولايت مطرح شده است، بگونه اى كه كلمه به كلمه آيه مورد بحث را، زير سوال برده اند; «إنّما»، «ولىّ»، «راكعون»، «الزّكاة»، همه مورد سؤال و ايراد واقع شده است.

فخر رازى و ديگران گفته اند: منظور از زكات در آيه شريفه چه زكاتى است؟ آيا زكات مستحبّى منظور است، يا زكات واجب؟ چيزى به نام زكات مستحبّى نداريم، بنابراين حتماً منظور زكات واجب است. اگر منظور زكات واجب باشد و از سويى بگوئيم آيه در مورد علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) است دچار تناقض مى شويم، زيرا على از نظر اقتصادى و مالى در حدّى نبود كه زكات واجب به او تعلّق بگيرد، چون طبق آنچه در شأن نزول سوره انسان (سوره دهر) گفته اند على و خانواده اش وقتى روزه گرفته بودند و سائلى به در خانه آنها آمد و غذاى شب خود را به نيازمند دادند، ديگرى چيزى براى افطار نداشتند و مجبور شدند با آب افطار كنند; خلاصه اين كه، على كه به اندازه غذاى يك شب اضافه نداشت، چطور زكات واجب به او تعلّق گرفته بود تا در حال ركوع بپردازد؟!

پاسخ : در جواب اين اشكال، و به تعبير صحيح تر بهانه، مى گوئيم:

اوّلا : از نظر اسلام هم زكات واجب داريم و هم زكات مستحب; زيرا جمع آورى زكات پس از هجرت پيامبر اسلام (ص) به مدينه انجام شد. در حالى كه در سوره هاى مكّى نيز سخن از زكات به ميان آمده، و خداوند مردم را به پرداخت زكات تشويق كرده است; حتماً منطور، زكات مستحبّى است، يا زكاتهاى واجب كه در آن زمان كه حكومت اسلامى تشكيل نشده بود جمع آورى نمى شد.

به سه نمونه از اين آيات، كه در مكّه نازل شده است، توجّه كنيد:

الف ـ در آيه چهارم سوره مؤمنون، كه يك سوره مكّى است، مى خوانيم:

 

وَالَّذينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ /آنها (مؤمنان كسانى هستند) كه زكات را انجام مى دهند.

در اين آيه شريفه پرداخت زكات به عنوان يكى از صفات مؤمنين مطرح شده است و از آنجا كه اين سوره مكّى است و اين آيه قبل از تشريع حكم زكات نازل شده است، در مى يابيم كه زكات مستحب منظور بوده است.

ب ـ در آيه سوم سوره نمل، كه در وصف مؤمنان است، مى خوانيم:

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكـاةَ وَهُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ

مؤمنان كسانى هستند كه نماز را برپا مى دارند و زكات را ادا مى كنند و به آخرت يقين دارند.

سوره نمل نيز از سوره هاى مكّى است، بنابراين منظور از زكات در آيه فوق، زكات مستحبّى است.

ج ـ در آيه 39 سوره روم مى خوانيم:

وَمـا آتَيْتُمْ مِنْ زَكـاة تُرِيدُونَ وَجْهَ اللهِ فَاُولـئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ

آنچه را به عنوان زكات مى پردازيد و تنها رضاى خدا را مى طلبيد (مايه بركت است; و) كسانى كه چنين مى كنند داراى پاداش مضاعفند.

اين سوره هم مكّى است و منظور از زكات در آيه فوق زكات مستحبّى است.

بنابر اين، طبق آنچه از قرآن استفاده مى شود، هم زكات واجب داريم و هم زكات مستحبّى; همانگونه كه در فقه شيعه برخى از اجناس زكات واجب دارد و زكات برخى ديگر از اجناس مستحب است.

ثانياً : مقايسه وضع اقتصادى علىّ بن ابى طالب(عليه السلام)، به هنگام نزول آيه ولايت كه در اواخر عمر پيامبر (ص) نازل شد، با زمان نزول آيات سوره دهر قياس صحيحى نيست; زيرا وضع مسلمانان در ابتداى ظهور اسلام و در مكّه عموماً، وضع مناسبى نبود، بلكه وضع اقتصادى غالب مسلمانان ناگوار بود، مخصوصاً در مكّه كه در محاصره اقتصادى نيز بودند، ولى هر چه بر عمر اسلام مى گذشت وضع مالى آنها رو به بهبود مى رفت، هنگامى كه به مدينه مهاجرت كردند و از چنگال حصر اقتصادى مشركان مكّه رهايى يافتند، و از سوى ديگر به كشت و زرع و تجارت پرداختند گشايشى در زندگى آنها به وجود آمد و با سرازير شدن غنائم جنگى زندگى آنها رونق بيشترى گرفت، بگونه اى كه اواخر عمر مبارك پيامبر اسلام (ص)وضع غالب مسلمانان از نظر اقتصادى خوب بود. و با توجّه به اين كه آيات سوره مائده در اواخر عمر پيامبر نازل شده است، تعلّق زكات واجب به حضرت على (عليه السلام)چيز بعيدى نبود و نبايد وضع مالى حضرت على را در اين زمان، كه غالب مسلمانان تمكّن مالى خوبى داشتند، با زمان نزول آيات سوره انسان (اوايل هجرت، طبق عقيده شيعه يا قبل از هجرت، طبق عقيده برخى از اهل سنّت) كه عموم مسلمانان در سختى زندگى مى كردند مقايسه كرد.

علاوه بر همه اينها، در مورد حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) در روايات آمده است كه: «اَعْتَقَ اَلْفَ مَمْلُوك مِنْ كَدِّ يَدِه(بحارالانوار، جلد 41، صفحه 43); على(عليه السلام) از حاصل دسترنج خويش هزار برده آزاد كرد.»

روشن است كه آن حضرت در زمان خلافت فرصت فعّاليّتهاى اقتصادى نداشت، تا از دسترنج خويش اين مقدار بنده آزاد كند، پس حتماً قبل از خلافت و تصدّى حكومت، موفّق به انجام اين عمل بزرگ شده است. نتيجه اين كه، پرداختن يك انگشتر از سوى على (عليه السلام)، حتّى به عنوان زكات واجب، امر عجيب و غير منتظره اى نيست.

حقيقتاً بهانه جويان دچار تناقض آشكارى شده اند، آنها در يك جا به زكات على(عليه السلام)به بهانه اين كه انگشترى بسيار قيمتى بوده و مصداق اسراف مى باشد اعتراض كرده اند و در جاى ديگر در اصل اين كار، به خاطر عدم توانايى مالى على(عليه السلام) شك مى كنند!

* * *

نتيجه اين كه، عليرغم اشكالات و بهانه جويى هاى فراوانى كه پيرامون دلالت آيه شريفه ولايت مطرح شده، كه مهمترين آنها در بالا ذكر شد و پاسخ آن بيان گشت، دلالت آيه شريفه بر ولايت روشن است، و آيه فوق ولايت و سرپرستى و امامت و رهبرى را براى سه كس ثابت مى كند: نخست خداوند متعال و سپس پيامبر اكرم (ص)و پس از او، حضرت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب(عليهما السلام).

نكته اى بسيار مهم!

اگر بنا باشد چنين بهانه جوئى هايى، كه نمونه هايى از آن گذشت، پيرامون هر آيه اى از آيات قرآن مطرح شود، روشن ترين و محكم ترين آيات توحيد نيز زير سؤال مى رود و چيزى قابل استدلال باقى نمى ماند! در حالى كه ملاحظه مى كنيم كه اين اشكال تراشى ها و بهانه جوئى ها در تفسير ساير آيات قرآن به چشم نمى خورد و گويا تنها به هنگام تفسير آيات مربوط به ولايت و فضائل اهل البيت(عليهم السلام)خودنمايى مى كند!

اگر در پى علّت اين برخورد دو گانه با آيات قرآن باشيد، بايد بگوئيم چنين اشخاصى در برابر قرآن زانوى ادب بر زمين نگذاشته اند و همچون شاگردى در صدد فرا گرفتن آنچه قرآن مى گويد نيستند! بلكه مى خواهند استاد قرآن باشند و مايلند پيشداوريهاى خود را از قرآن استخراج كنند! و اين همان تفسير به رأى است كه در روايات اسلامى شديداً مذمّت شده و تعبيرات تند و تكاندهنده اى در مورد آن ديده مى شود.

در روايت زيبايى سرنوشت و عاقبت اين دو نوع برخورد با قرآن، چنين آمده است: پيامبر خدا (ص) فرمود:

... مَنْ جَعَلَهُ اَمامَهُ قادَهُ اِلَى الْجَنَّةِ وَمَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ ساقَهُ اِلَى النّارِ(بحارالانوار، جلد 74، صفحه 134)

... كسى كه قرآن را رهبر و امام خويش قرار دهد (و در برابر آن زانوى شاگردى بزند) قرآن او را به سوى بهشت رهنمون خواهد بود و كسى كه خود را امام و جلودار قرآن قرار دهد (و پيشداوريهاى خود را بر قرآن تحميل كند) او را به سمت جهنّم سوق خواهد داد.

حقيقتاً اين روايت براى كسانى كه تفسير به رأى مى كنند تكاندهنده است.

برگرفته از کتاب آیات ولایات آیت الله مکارم شیرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 19:54  توسط محمد امین  |