|
تفکر وهابیت : زيارت قبور پيامبران و صالحان بلكه هر گونه تكريم و بزرگداشت آنان را وهّابيّون حرام و موجب شرك مى دانند. هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم(ص) انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است سفر مى كنند، با اجماع مسلمانان مخالفت نموده و از شريعت پيامبر اكرم(ص) خارج شده است.زيارت قبر پيامبر يا غير او، و غير خدارا خواندن، و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام، و شرك است. مسح و بوسيدن هر قبرى اگر چه قبر پيامبر باشد، شرك است . وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (يونس/ 18) آنان به جاى خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودى به آنان مىدهند و مىگويند: اينان شفيعان ما نزد خدايند. بگو: آيا خدا را به شفيعانى خبر مىدهيد كه آنها را در آسمانها و زمين [به عنوان شفيع] نمىشناسد؟ او از آنچه كه شريك او قرار مىدهند، منزّه و برتر است خداوند در اين آيه خبر مي دهد هرکس بين خود و خدايش واسطه قرار دهد در حقيقت آن واسطه را پرستيده و او را به عنوان شريک خدا قرار داده است ، و اين مطلب به خاطر اين است که شفاعت تماما متعلق به خداست . قل للَّه الشفاعة جميعاً (الزمر/ 44) اي رسول ما بگو : «شفاعت ، يكسره از آن خداست » تفکر شیعه : منظور وهّابى ها از اين كه توسّل را شرك مى دانند، آن است كه توسّل منافات با توحيد افعالى دارد. زيرا كسى كه به پيامبر، يا امامى متوسّل مى شود و انجام كار يا حلّ مشكلى را از او طلب مى كند، براى غير خداوند تأثير قائل شده است، و مى دانيم كه تأثير تنها از آنِ خداوند است و اگر كسى معتقد شود غير از خداوند، تأثيرگذارى در عالم هستى مى باشد، چنين كسى مشرك محسوب مى شود. براى اين كه روشن شود توسّل هيچ منافاتى با توحيد ندارد، لازم است ابتدا توحيد را تفسير، و جايگاه والاى آن را بشناسيم. 1 ـ توحيد ذات: يعنى ذات خداوند يگانه است; نه اين كه خداوند يكى هست و دو تا نيست. زيرا در تفسير اوّل شبيه و مثل و مانندى براى خداوند تصوّر نمى شود، 2 ـ توحيد صفات: تمام صفات خداوند متعال به يك حقيقت بازمى گردد. در مورد خداوند صفت علم جداى از قدرت خداوند نيست و صفت قدرت جداى از شجاعت نيست و صفت ازليّت جداى از علم و قدرت و شجاعت نمى باشد 3 ـ توحيد افعال: هر فعل و حركت و پديده اى در جهان رخ دهد از سوى خداوند است و هيچ چيزى بدون اذن و اراده خداوند تأثيرگذار نيست; «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ اِلاَّ اللهُ»، اگر آتش هم مى سوزاند به فرمان خداست; بدين جهت، آتشى كه ابراهيم خليل در آن انداخته مى شود، آن حضرت را نمى سوزاند; چون چنين اجازه اى از ناحيه خداوند به او داده نشده بود. بنابراين، ما هر كارى كنيم به فرمان خداوند است; چرا كه خدا به ما اختيار داده، تا انتخاب كنيم; قدرت، عقل، انتخاب، اختيار ما، همه از ناحيه خداوند است و همه حركات ما به ذات پاك او برمى گردد. خلاصه اين كه مؤثّر مستقل خداوند است و بقيّه اسباب، هر اثرى داشته باشند به اراده الهى است. 4 ـ توحيد عبادت: عبادت و پرستش فقط براى خداوند است و هيچ موجودى غير از خداوند سزاوار پرستش نمى باشد. اشاعره و تفسيرى غلط از توحيد افعالى! اشاعره، كه يكى از مذاهب اهل سنّت هستند، از آن جا كه نتوانستند توحيد افعالى را حل كنند و تفسير صحيحى از آن ارائه دهند، معتقد به جبر شده اند و انسان ها را بى اراده و بدون اختيار معرّفى نموده اند! آن ها تصوّر كرده اند كه اگر انسان در كارهايش مختار باشد، اين تفكّر باعث شرك در شاخه توحيد افعالى مى شود. در حالى كه عقيده آن ها، يعنى جبر، تمام دستگاه نبوّت، قيامت، عبادت و امامت را زير سؤال مى برد! راستى اگر انسان فاقد اراده است و در افعال و كردار خويش مجبور مى باشد، سؤال و جواب روز قيامت چه معنى دارد؟ مجازات گنهكاران و پاداش به بندگان خوب خدا، چه توجيهى دارد؟ زيرا نه گنهكار در گناهش اختيار داشته و نه مطيع، با اراده عبادت كرده است، پس نه اين مستحقّ پاداش است و نه آن استحقاق عقوبت دارد! اگر جبر را بپذيريم هيچ دادگاهى نبايد مجرمى را محاكمه كند; زيرا در ارتكاب جرم از خود اختيارى نداشته است. خوانندگان عزيز شايد تصوّر كنند كه اين مطالب صرفاً يك نظريّه است و طرفدار واقعى ندارد، ولى متأسّفانه بايد اعلام كنيم كه عدّه اى زیادی از اهل سنت بطور جدّى از اين نظريّه باطل دفاع مى كنند و در دفاع از آن، كتاب هاى مختلفى نوشته اند و چنين انسان هايى وجود دارند. اشاعره و معتقدان به جبر، حتّى منكر عالَم أسباب شده اند. آن ها مى گويند: «آتش نمى سوزاند، بلكه اين خداوند است كه مى سوزاند!» همچنين معتقدند كه: «سنگ شيشه را نمى شكند، بلكه همين كه سنگ به نزديك شيشه مى رسد، خداوند شيشه را مى شكند». آرى آن ها اين امور روشن و بديهى را در سايه تفسير غلطى كه از توحيد افعالى داشته اند، منكر شده اند. بنابراين توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان و همچنين با عالَم أسباب ندارد، چون اراده و سببيّت، همه كار خداست. خداوند به انسان قدرت و قوّت و عقل و اختيار و اراده و انتخاب داده است و چون همه اين ها از ناحيه اوست، پس همه كارها را خداوند انجام مى دهد; هر چند انسان در مقابل آنچه انتخاب مى كند مسؤول است. براى روشن تر شدن مطلب به اين مثال توجّه كنيد: پدرى، پولى در اختيار فرزندش قرار مى دهد تا خرج زندگى اش كند; امّا پدر در كنار اوست، هر لحظه بخواهد پول را پس مى گيرد. در اين جا پول متعلّق به پدر است; هر چند فرزند در مقابل خريدى كه انجام مى دهد و مصرفى كه مى كند مسؤول است. نتيجه اين كه، توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان ندارد و نبايد آن را به صورت افراطى و شرك آلود معرّفى كرد. آيا توسّل با توحيد سازگار است؟ سؤال : چرا توسّل به عقيده وهّابى ها نوعى شرك محسوب مى شود؟ مگر توسّل با كدام يك از شاخه هاى توحيد ناسازگار است؟ آيا توسّل با توحيد ذات منافات دارد؟ آيا توسّل با توحيد در صفات ناسازگار است؟ بدون شك توسّل هيچ ناهماهنگى با توحيد ذات و صفات ندارد. آيا توسّل مشكلى در توحيد عبادت ايجاد مى كند؟ اگر جواب مثبت است، بايد بگويم كه وهّابى ها اشتباه بزرگى كرده اند; چون شيعه به هنگام توسّل به پيامبر (ص)يا ائمّه معصومين (عليهم السلام) يا قرآن و مانند آن، هرگز آن ها را عبادت و پرستش نمى كند، آن گونه كه بت پرستان با پرستش بت ها آن ها را شفيع و واسطه قرار مى دادند. بلكه ما از اين بزرگان مى خواهيم كه در پيشگاه الهى از آبرو و اعتبار خود مايه بگذارند و حلّ مشكل ما را از خداوند طلب نمايند. شيعه، پيامبر و امام و قرآن مجيد، و خلاصه آنچه كه در توسّلاتش به آن متوسّل مى شود، را دستگاه تأثيرگذارى در جهان هستى در عرض خداوند نمى داند، بلكه آن ها را در طول دستگاه آفرينش و با اذن و اجازه پروردگار مؤثّر مى داند و اين مطلب هيچ منافاتى با توحيد افعالى ندارد. بله، اگر مى گفتيم پيامبر و امام ـ نعوذ بالله ـ مستقلاّ تأثيرگذار هستند، اين شرك بود. ولى هيچ كس چنين چيزى نمى گويد. اگر مى گوييم پيامبر (ص)نزد خداوند براى ما شفاعت مى كند تا خداوند كارى براى ما انجام دهد و مشكلى از مشكلات ما را حل كند، اين شرك نيست; بلكه عين توحيد است چرا که پیامبران قدرت خود را از جانب خدا گرفته اند و با اجازه و اختیار اوست که عمل می کنند. توسّل در قرآن قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه صريحاً مسأله توسّل را مطرح نموده است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد: 1 ـ در آيه شريفه 97 سوره يوسف مى خوانيم: قالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئينَ (برادران يوسف خطاب به پدرشان) گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم. وقتى كه خبر سلامتى حضرت يوسف (عليه السلام) به پدر و برادرانش رسيد، آن ها پى به خطا و اشتباهاتشان بردند و در صدد جبران و توبه و استغفار برآمدند، به خدمت پدر رسيدند تا او را بين خود و خدايشان واسطه قرار دهند، به پدر متوسّل شدند تا او از خداوند بخواهد كه گناهانشان را ببخشايد، پدر در جواب فرزندانش گفت: سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ(یوسف/98) بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است. طبق اين آيه شريفه فرزندان خطاكار حضرت يعقوب (عليه السلام) به آن پيامبر عاليقدر متوسّل شدند و از او خواستند كه در درگاه الهى براى آن ها استغفار و طلب آمرزش كند. بنابراين، چه اشكالى دارد كه ما هم به پيامبر اسلام (ص) يا ائمّه معصومين (عليهم السلام)يا قرآن مجيد يا چيزهاى محترم ديگر، متوسّل شويم و از آن ها بخواهيم كه از خداوند حلّ مشكل ما را بخواهند؟! 2 ـ در آيه شريفه 64 سوره نساء مى خوانيم: وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُول إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحيماً ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود. و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زيرپا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آن ها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند خداوند متعال، خود در اين آيه شريفه راه توسّل را به مردم تعليم مى دهد. وهّابى ها در مقابل اين دو آيه قرآن مجيد، كه صريحاً توسّل را تجويز مى كند، چه جوابى دارند؟ جالب است که بدانید خداوند متعال کسی را که توسل به پیامبر را که در اصل توسل به خدا است را انجام نمی دهد منافق می داند . وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُون (منافقون/5) هنگامى كه به آنان گفته شود: «بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند!»، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند زماني که اعراض و رو گرداني از طلب استغفار از پيامبر را که در حقيقت طلب شفاعت از ايشان است خداوند علامت نفاق مي داند پس قطعا طلب نمودن اين مطلب و ممارست بر آن علامت ايمان خواهد بود. آن ها كه جواب قانع كننده اى در برابر اين استدلال ها و آيات قرآن ندارند، مجبور شدند مقدارى از مواضع خود عدول نموده و توسّل به پيامبر (ص) را در زمان حياتش جايز بشمرند، ولى معتقدند كه توسّل به آن حضرت بعد از وفاتش جايز نمى باشد! آن ها به لوازم اين سخن توجّه نكرده اند; زيرا معناى اين سخن طبق عقيده آن ها اين است كه شرك در حال حيات پيامبر جايز است، ولى بعد از رحلت آن حضرت جايز نمى باشد! و به تعبير ديگر، لازمه سخن آنان اين است كه شرك بر دو قسم است: 1. شرك مجاز و مباح! 2. شرك غيرمجاز و حرام! آيا تا كنون هيچ دانشمندى چنين سخنى گفته است؟ آيا هيچ مسلمانى تا كنون شنيده است كه شرك مجاز هم وجود دارد؟ باطل بودن و غيرمجاز بودن شرك يك قانون كلّى عقلى است، كه هيچ استثنايى ندارد. وهّابى ها از نظر علمى جمعيّتى عقب مانده هستند و قابل مقايسه با ساير مذاهب اسلامى نمى باشند. علاوه بر اين، مگر بعد از رحلت پيامبر (ص)چه چيزى از آن حضرت كم شده است؟ هر چند ممكن است جسم آن حضرت از بين برود، ولى بدون شك روح پس از جدايى از جسم، قوى تر و وسيع تر مى شود! قرآن مجيد در مورد شهدا حيات برزخى قائل است. در آيه 169 سوره آل عمران مى خوانيم: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند. وقتى شهدا پس از مرگ زنده هستند و در نزد خداوند روزى مى خورند و طبق آيه بعد ناظر اعمال دوستان خويش در دنيا هستند، آيا پيامبر اسلام (ص) كه مقامى به مراتب بالاتر از شهداء دارد، پس از مرگ زندگى برزخى ندارد؟ بدون شك آن حضرت داراى حيات برزخى، در سطحى بالاتر از شهدا مى باشد. به همين جهت مسلمانان همه روز در پايان نماز به آن حضرت سلام مى دهند: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ» اگر آن حضرت زنده نيست، اين سلام خطاب به كيست؟ و معناى آن چيست؟ دليل که وهابیها بر تحريم شفاعت از آیات سورهای يونس/18 و الزمر/ 44 بود همانطور که در بالا ذکر شد .در جواب مي گوئيم : اولا : در مورد آیه الزمر/ 44 کسانيکه از انبيا و ائمه معصومين عليهم السلام و صالحين طلب شفاعت مي کنند آنها را نمي پرستند بلکه از آنها مي خواهند که به اذن خداوند (همانطوري که قرآن ميفرمايد) شفيع او باشند . و همانطوري که ذکر شد اين عمل از قبل تولد رسول اکرم تا بعد از وفات ايشان بعنوان امري مطلوب ميان مؤمنين و اصحاب بزرگوار رسول خدا رايج بوده است بنابراين محمد بن عبدالوهاب و پيروانش با تحريم اين عمل الهي نه تنها خلاف قرآن و روايات نبوي عمل نموده اند بلکه عملا به صحابه رسول خدا نسبت کفر و شرک داده اند . ثانيا :در مورد آیه يونس/18 تفسير وهابیها از اين آيه همانند بقيه نظراتش نه تنها مخالف با نظر علما و مفسرين اهل سنت است بلکه با شأن نزول آيه نيز نمي سازد . و از آنجائيکه امکان آوردن تمامي عبارات علماي اهل سنت نيست. بعنوان نمونه عبارت سیوطی از مفسرين اهل سنت را می آورم: سيوطي مي گويد : ابي حاتم از عکرمه نقل کرده است که نضر بن حرث گفت زماني که روز قيامت شد بت لات و عزي مرا شفاعت مي کنند بعد از اين گفته او اين آيه نازل شد . (تـفسير الدر المنثور ـ جلال الدين سيوطي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 15:3  توسط محمد امین
|
ابن تيميّه بنيانگذار فكرى وهّابيّت أحمد بن تيميّه در سال 665 ق، پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنيا آمد، و تحصيلات اوليّه را در آن سر زمين به پايان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام و همراه خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد. در سال 698 هـ ق، به تدريج آثار انحراف در وى ظاهر شد، خصوصاً به هنگام تفسير آيه شريفه (الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى )(طه/5)، براى خداوند تبارك وتعالى جايگاهى در فراز آسمانها كه بر تخت سلطنت تكيه زده است، تعيين كرد. اين تفسير مخالف آيات قرآن چون: لَيْسَ كَمِثْلِهِى شَىْءٌ(6شورى/ 11) و وَ لَمْ يَكُن لَّهُو كُفُوًا أَحَدُم ولَّا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الخَْبِير ( چشمها او را نمىبينند و او بينندگان را مىبيند. دقيق و آگاه است). (انعام/103)مى باشد كه خداوند را از هر گونه تشبيه به صفات مخلوقات باز داشته است. انتشار افكار باطل «ابن تيميّه» در دمشق و اطراف آن غوغايى به پا كرد، گروهى از فقهاء عليه او قيام كرده و از جلال الدين حنفى قاضى وقت محاكمه وى را خواستار شدند، ولى وى از حضور در دادگاه امتناع ورزيد. «ابن تيميّه» همواره با آراء خلاف خود افكار عمومى را متشنّج، و معتقدات عمومى را جريحه دار مى كرد، تا اينكه هشتم رجب سال 705 هـ ق، قضات شهر همراه با وى در قصر نائب السلطنه حاضر شدند، و كتاب «الواسطيّة» وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با «كمال الدين زملكانى» و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى «ابن تيميّه» او را به مصر تبعيد كردند. در آنجا نيز بخاطر نشر انديشه هاى انحرافي توسّط «ابن محلوف مالكى» قاضى وقت به زندان محكوم گشت، و سپس در 23 ربيع الأوّل سال 707 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى بخاطر پافشارى بر نشر عقايد باطلش، قاضى «بدر الدين» وى را محاكمه كرد و احساس نمود كه وى در قضيّه توسل به پيامبر گرامى(ص) ادب را نسبت به حضرت رعايت نمى كند، بنابر اين او را روانه زندان كرد.عاقبت در سال 708 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى فعّاليّت مجدّد وى باعث شد كه آخر ماه صفر سال 709 هـ ق، به اسكندريّه مصر تبعيد شود، و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد. ابن كثير مى نويسد: در 22 رجب سال 720 هـ ق، به خاطر فتاواى دور از مذاهب اسلامى به دار السعاده احضار شد، و قضات هر چهار مذهب (حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا اينكه در دوّم محرّم سال 721 هـ ق، از زندان آزاد گرديد. ابن حجر عسقلانى و شوكانى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد كه در دمشق اعلان كنند كه: هر كس معتقد به عقايد «ابن تيميّه» باشد، خون و مالش حلال است. (الدرر الكامنة: 1/147، البدر الطالع: 1/67) انتقادات بزرگان اهل سنّت از «ابن تيميّه» 1 ـ انتقاد تند ذهبى از ابن تيميّه: «ذهبى» دانشمند بلند آوازه عصر «ابن تيميّه» در نامه اى خطاب به وى مى نويسد: اى بى چاره، آنان كه از تو متابعت مى كنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند، نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن، و با مقياس عدالت بسنج.تا كى سخنان نا شايست خود را بالاتر از احاديث صحيح بخارى، و صحيح مسلم مى شمارى؟ اى كاش احاديث آن دو كتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضى اوقات آنها را تضعيف كرده و بى ارزش مى كنى و يا توجيه نموده و انكار مى كنى!! آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و نادانى دست بردارى و توبه كنى؟ بدان كه مرگت نزديك شده است، بخدا قسم گمان نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! ... تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مى كنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد. به خدا سوگند درميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان كه در بين دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بى عار زياد به چشم مى خورند. (الإعلان بالتوبيخ ص 77. تكملة السيف الصقيل، ردّ ابن زفيل ص 218) 2 ـ ابن حجر عسقلانى و نسبت نفاق به ابن تيميّه: بزرگان اهل سنّت در رابطه با «ابن تيميّه» نظريّه هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند كه وى قائل به تجسيم است، زيرا او در كتاب «العقيدة الحمويّة» براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر كرده است. و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اكرم(ص)، كه اين نيز تنقيص مقام نبوّت، و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى آيد، وى را زنديق و بى دين دانسته اند.و بعضى بجهت سخنان زشتى كه در باره امير مؤمنان(عليه السلام) بيان داشته وى را منافق دانسته اند. چون وى گفته است: على بن أبي طالب بارها براى به دست آوردن خلافت تلاش كرد، ولى كسى او را يارى نكرد، جنگهاى او براى ديانت خواهى نبود، بلكه براى رياست طلبى بود، اسلام ابوبكر، از اسلام على كه در دوران طفوليّت صورت گرفته با ارزشتر است، و همچنين خواستگارى على از دختر أبو جهل نقص بزرگى براى وى بشمار مى رود. تمامى اين سخنان نشانه نفاق اوست، چون پيامبر گرامى(ص)به على (عليه السلام)فرموده است: جز منافق كسى تو را دشمن نمى دارد.( الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة: 1/155) 3 ـ سُبْكى، ابن تيميّه را بدعت گزار مى داند: سُبكى متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان بلند آوازه اهل سنّت و معاصر «ابن تيميّه» مى نويسد: او در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت، و اركان اسلام را درهم شكست، او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت بر خاست، و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست، تا آنجا كه ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت. (الدرّة المضيئة: 5) 4 ـ ابن حجر مكّى، ابن تيميّه را گمراه و گمراه گر مى شمارد: «ابن حجر مكّى» از دانشمندان بزرگ اهل سنّت و مورد قبول وهّابيّت در باره «ابن تيميّه» مى نويسد: خدا اورا خوار و گمراه و كور و كر كرده است، و پيشوايان اهل سنّت و معاصرين وى از شافعيها، و مالكيها، و حنفيها، بر فساد افكار واقوال او تصريح دارند، اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن أبي طالب (عليه السلام) را نيز در بر گرفته است ... سخنان «ابن تيميّه» فاقد ارزش بوده، واو فردى بدعت گذار، گمراه، و گمراهگر و غير معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد، و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ نمايد.( الفتاوى الحديثة: 86) 5 ـ اطلاق شيخ الإسلام به ابن تيميّه كفر است: «شَوكانى» از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد: محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعت گذارى و تكفير «ابن تيميّه» بى پرده سخن گفته است، تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده است، كه اگر كسى «ابن تيميّه» را «شيخ الاسلام» بداند، كافر است.( البدر الطالع: 2/260) عوامل انزواى «ابن تيميّه» وعلل گسترش مجدّد افكار او افكار باطل «ابن تيميّه» در منطقه شامات كه مهد علم و دانش بود، با انتقادات و اعتراضات علماء و دانشمندان مذاهب مختلف مواجه شد و در آخر هم درسال 728ه ق در زندان قلعه دمش جان سپرد و افكار و عقايد وى نيز به بوته فراموشى سپرده شد. ولى در قرن 12 اين افكار در منطقه نجد كه از تمدّن و فرهنگ بى بهره بود، مجدّداً منتشر شد، و پس از آن سعودى با پشتيبانى قدرتهاى استعمارى، به ترويج آن پرداخت. جالب است فردی که به فتوی علما بزرگ اهل سنت کافر از دنیا رفت توسط وهابیت دوباره احیاء شد و حال آنها مسلمانان به ویژه شیعه را به جرم شرک و کفر می کشند. نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب «محمّد بن عبد الوهّاب» در سال 1115، در شهر عُيَينه، از توابع نجد عربستان به دنيا آمد، او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصيل رهسپار مدينه منوره شد.او در دوران تحصيل مطالبى به زبان مى آورد كه نشانگر انحراف فكرى او بود به طورى كه برخى از اساتيد او نسبت به آينده او اظهار نگرانى مى كردند. گفتنى است كه وى مبتكر و بنيانگذار فرقه وهّابيّت نبود، بلكه قرنها پيش از او اين عقايد يا بخشى از آن توسّط برخى از عالمان كج انديش حنبلى مانند «ابن تيميّه»، و شاگردان او اظهار شده بود، ولى باتوجّه به مخالفتهاى صريح علماى اهل سنّت و شيعه در بوته فراموشى سپرده شده بود، و مهمترين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد اين بود كه عقايد ابن تيميه را به صورت يك فرقه و يا مذهب جديدى در آورد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شيعه تفاوت داشت. آغاز ترويج وهّابيّت و برخورد مردم با آن محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز كارش به بصره آمد، و عقايدش را اظهار نمود، كه با مخالفت شديد بزرگان بصره مواجه شد، كه در نتيجه مردم عليه او قيام نموده و او را از شهر بيرون كردند. او سپس به بغداد و كردستان وهمدان واصفهان روانه شد و سر انجام به زادگاه خويش برگشت.او در زمان حيات پدرش جرأت اظهار عقائد خويش را نداشت ولى پس از آن كه پدر او در سال 1153 در گذشت محيط را براى اظهار عقايد خويش مساعد يافت و مردم را به آيين جديد خود فرا خواند. ولى اعتراض عمومى مردم كه نزديك بود خونش را بريزند، او را ناگزير كرد تا به زادگاه خويش عُيَيْنه باز گردد، و بر اساس پيمانى كه با امير آنجا «عثمان بن مَعْمَر» بست كه هر دو بازوى يكديگر باشند، عقايد خود را تحت حمايت او بى پرده مطرح ساخت، ولى طولى نكشيد كه حاكم عيينه به دستور فرمانرواى احساء، وى را از شهر عيينه اخراج كرد. محمد بن عبد الوهاب به نا چار شهر دِرْعِيّه را براى اقامت برگزيد و با پيمان جديدى كه با محمد بن سعود حاكم درعيه بست كه حكومت از آن محمد بن سعود و تبليغ به دست محمد بن عبد الوهاب باشد. او در آغاز كار به مطالعه زندگى نامه مدّعيان دروغين نبوّت مانند «مُسَيْلمه كذّاب»، «سَجاج» «أسود عَنْبسى» و «طليحه أسدى» علاقه خاصّى داشت، برخى از اساتيد و علماء و حتّى پدرش وى را گمراه دانسته و مردم را از اطاعت وى منع مى كردند(كشف الارتياب ص 7) اوّلين كتابى كه بر ردّ عقايد باطل وى نوشته شد توسّط برادرش «سليمان بن عبد الوهّاب» به نام «الصواعق الإلهيّة في الردّ على الوهّابيّة» بود. اوّلين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد، ويران كردن زيارتگاههاى صحابه، و اولياء در اطراف عُيَيْنه بود، كه از جمله آنان تخريب قبر «زيد بن خطّاب» برادر خليفه دوّم بود ، كه با واكنش شديد علماء و بزرگان اهل سنت مواجه گرديد، به دنبال آن امير عُيَيْنه به ناچار، شيخ را از اين شهر بيرون كرد. در قرن 12 هجرى موقعيّت بسيار سخت و اوضاع بسيار نامناسبى كه براى مسلمانان پيش آمد و كشورهاى اسلامى از هر طرف مورد تهاجم شديد استعمارگران قرار داشت، كيان امت اسلامى از سوى انگليس، فرانسه، روس و امريكا تهديد مى شد ، جامعه اسلامى بيش از هر زمان ديگرى نياز به وحدت كلمه داشت. در اين عصر، بيش از هر زمانى مسلمانان نياز به وحدت و همكارى بر ضد دشمن مشترك داشتند، ولى متأسفانه «محمّد بن عبد الوهّاب» مسلمانان را به جرم توسّل به انبياء و اولياء الهى، مشرك و بت پرست قلمداد كرد، و فتوا به تكفير آنان داد، و خونشان حلال، و قتل آنان را جايز، و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد، و پيروان او به استناد اين فتوا هزاران مسلمان بى گناه را به خاك وخون كشيدند. شهادت به كفر مسلمانان، شرط ورود به آيين وهّابيّت أحمد زينى دحلان مفتي مكّه مكرّمه مى نويسد: اگر چنانچه كسى به مذهب وهّابيّت در مى آمد و قبلاً حج واجب انجام داده بود «محمّد بن عبد الوهّاب» به وى مى گفت: بايد دوباره به زيارت خانه خدا بروى چون حج گذشته تو در حال شرك صورت گرفته است.و به كسى كه مى خواست وارد كيش وهّابيّت بشود مى گفت: پس از شهادتين بايد گواهى دهى كه در گذشته كافر بوده اى و پدر و مادر تو نيز در حال كفر از دنيا رفته اند، و همچنين بايد گواهى دهى كه علماء بزرگ گذشته كافر مرده اند.اگر چنانچه گواهى نمى داد وى را مى كشتند. (الدرر السنيّة: 1/46، الفجر الصادق لجميل صدقي الزهاوي: 17، كشف الارتياب: 135 نقلا عن خلاصة الكلام: 229 - 330 لدحلان) نتيجه شوم تكفير و اعلام جهاد 1 - قتل و غارت وهابيون در منطقه نجد 2- كشتار بى رحمانه شيعيان در كربلا 3 - قتل عام مردم طائف 4 - كشتار عمومى علماء اهل سنّت فرض اين كه ساكنان اين مناطق كه مورد حمله و هجوم وهابيون قرار گرفت همگى مشرك بودند، آيا رهبران وهابى قبل از حمله و قتل و غارت، آنان را به طرف اسلام و ايمان دعوت كردند و آنان نپذيرفتند و به دنبال آن، حمله و قتل و غارت را آغاز كردند و يا بدون هيچ اطلاعى، شبانگاه مردم بى دفاع را به رگبار گلوله بستند و زنان حامله از ترس جنين خود را سقط می كردند. آيا دعوت رسول اكرم(ص) از مشركان اين چنين بود؟ آيا رسول اكرم(ص) يك مورد اين چنين برخوردى با مشركان و حتى يهوديان داشته اند؟ آيا قتل زنان و كودكان فرارى از نظر عرف مردم و قوانين بين المللى قابل توجيه است؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۸۷ساعت 10:47  توسط محمد امین
|
زمینهای شکل گیری سقیفه بنی ساعده یکی از ایراداتی را که اهل سنت می گیرند این است که اگر پیامبر اکرم در غدیر خم بیعت برای جانشینی امیرالمونین بیعت گرفته است چگونه می شود که تنها 70 روز بعد در سقیفه بنی ساعده اصحاب پیامبر برای تعیین خلیفه دور یکدیگر جمع بشوند و تصمیم گیری کنند ؟ پیامبر درست است که در غدیر خم بیعت برای جانشین خود گرفت اما عده ای از صحابه بودند که زیر بار این تصمیم خداوند نمی خواستند بروند و قبول به ولایت امیرالمومنین کنند و از همان جریان غدیر و به بعد مخالفتهای خود را علیه این تصمیم پیامبر نشان دادند و از همان موقع به فکر این بودند که زمینه ای را بوجود بیاورند تا جانشین پیامبر را انتخاب کنند و این امر برایشان در سقیفه بنی ساعده میسر شد . مخالفان جانشینی حضرت علی چه توطئه هایی را طراحی کردند ؟ مخالفان خلافت حضرت امیر (ع) در همان زمان حیات پیامبر کارهایی را انجام دادند که به این شش اتفاق مهمترین آنها بود و تنها در این مطلب به آنها اشاره می شود چرا که برای هر کدام از این مطالب جداگانه باید مطلبی مفصل نوشته شود و این را برای تحقیق بیشتر برای جواب گویی به سوال بالا آورده ام که مخالفت با خلافت حضرت علی یک برنامه از قبل تعیین شده بود . 1- طرح ترور نافرجام رسول خدا 2- مخالفت آشکار در غدیر 3- نوشتن طومار برای جلوگیری خلافت حضرت علی 4- پیمان سیاسی نظامی برای بدست گرفتن قدرت 5- جلوگیری از وصیت نوشتن پیامبر(حدیث قرطاس) 6- تخلف از جیش اسامه علت انکار فوت پیامبر توسط عمر چه بود ؟ صحيح بخاري ج 4 ص 194 حديث 3667 کتاب فضائل الصحابة باب قول النبي لو کنت متخذا خليلا الي آخره از عايشه روايت هست : رسول الله مرد و پدرم در سنح (خارج مدينه ) بود .عمر برخاست و گفت قسم به خدا پيغمبر نمرده است ، پيامبر قطعا برمي گردد و دست و پاي عده اي را قطع مي کند .پيغمبر نمرده بلکه پيغمبر رفته پيش خداوند عالم همانطور که موسي بن عمران غايب شد بعد از اينکه برگشت پيغمبر اکرم بعد از اين که پيغمبر برمي گردد دست و پاي آناني که قائل به فوت پيامبر هستند را قطع مي کند حال انگيزه اين انکار چه بوده و واقعا ايشان چرا منکر شده و چه دستاوردي انکار ايشان داشت ودنبال چه هدف و مقصودي بودند ؟ انگيزه جناب عمر اين بود که نکند بعد از نبي مکرم مردم بريزند و با آقا امير المومنين علي بن ابيطالب بيعت کنند و جناب ابوبکر در مدينه نيست و آنچه که قبلا براي او تهيه ديده بودند . اين جا جناب عمر ديد ابوبکر نيست و حضور ندارد گفت بهترين راهي که ما بتوانيم جمعيت را در برزخ نگه داريم ، در يک اختلافي من بگويم پيامبر از دنيا نرفته او بگويد رفته تا آقاي ابوبکر از سنح برسد و ابن اثير هم دارد آقاي سالم بن عبيد را سريعا فرستادند دنبال ابوبکر که در سنح بود خارج مدينه تا رحلت پيغمبر را به او خبر دادند . (البداية والنهاية جلد پنجم ص 265) جالب اين است که آقاي ابوبکر آمد و پارچه اي که بر روي بدن مطهر نبي مکرم بود آن را کنار زد، پيغمبر را بوسيد و گفت پدر و مادرم فداي تو باد و بعد گفت : اين آيه را خواند زمر/30"انک ميت وانهم ميتون" تو مىميرى آنها نيز خواهند مرد! و گفت : هرکس پيغمبر را عبادت مي کرد پيغمبر مرد واگر چنانچه کسي خدا را عبادت مي کند خداي عالم زنده است . همچنين آيه شريفه آل عمران 144 خواند : وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ ، محمد فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب بر مىگرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمىزند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد. وقتي که آقاي ابوبکر آمدند و اين آيه را خواندند که (انک ميت و انهم ميتون) و آقاي عمر بن خطاب ساکت شد. سوال : مگر صحابه ديگر که قبل از آمدن ابوبکر آنجا بودند چنين آيه اي را خبر نداشتند يا خبر داشتند بيان کردند و آقاي عمر بن خطاب به آن توجهي نکرد ؟ منابع متعدد اهل سنت در کتابهاي معتبرشان در دلائل النبوة بيهقي كه ابن تيميه صراحت دارد از کتابهاي معتبر هست در بداية والنهاية ابن کثير دمشقي سلفي نقل مي کند از عروة بن زبير که مي گويد وقتي عمر بعد از رحلت پيامبر سخن مي گفت و مردم را مي ترساند و تهديد مي کرد که هرکس بگويد پيامبر مرده او را مي کشم و دست و پايش را قطع مي کنم . بعد مي گويد در همان لحظه که عمر در بين صحابه مي گفت آقاي ابن ام مکتوم عمر بن قيس از صحابه بزرگ پيغمبر هست نزديک سيزده چهارده مورد پيغمبر که از مدينه رفت بيرون به جاي پيغمبر نماز خواند جانشين پيامبر در مدينه بود يعني همچين موقعيتي داشت همين آيه اي را که جناب ابي بکر خواندند ايشان قرائت کرد( يعني آيه 144 سوره آل عمران ) دلائل النبوة بيهقي ج 7ص 217 سيره نبوي ابن کثير جلد 4 ص 481 البداية والنهاية ابن کثير ج 5 ص 263 ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 17:32  توسط محمد امین
|
دراین مطلب به برسی حدیث منزلت که یکی از قوتی ترین و متقن ترین دلایل امامت و ولایت حضرت علی (ع) است می پردازم محمد بن اسماعيل بخاري در الصحيح البخاری مينويسد : عَنْ سَعْدٍ قَالَ سَمِعْتُ إِبْرَاهِيمَ بْنَ سَعْدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لِعَلِيٍّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى . صحيح البخاري ، ج 4 - ص 208 . رسول اكرم (ص) خطاب به حضرت على (ع)فرمود : آيا خرسند نيستى از اين كه منزلت تو در نزد من ، مساوى با منزلت هارون (ع)در نزد موسى (ع)باشد ؟ تواتر حديث منزلت : این حدیث بسیار زیاد در صحاح سته تکرار شده است که تنها برخی منابع آن را می آورم : صحيح البخاري ، ج 5 - ص 129 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 120 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 120 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 121 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 120 / سنن الترمذی ج 5 ص 302 تا 304 / سنن ابن ماجه ج 1 ص 208 / المستدرک علی الصحیحین ج 2 ص ص 337 و .... حاكم حسكاني از بزرگان اهل سنت ، بعد از نقل حديث منزلت مينويسد : اين همان حديث منزلت است كه استاد ما ابوحازم حافظ (درباره اش) مى گفت : من آن را به پنج هزار سند استخراج كرده ام . شواهد التنزيل - الحاكم الحسكاني - ج 1 - ص 195 آيا غير از اين حديث ، حديث ديگري در كتابهاي اهل سنت يافت ميشود كه پنج هزار سند داشته باشد ؟ پس در صحت سند اين روايت هيچ شك و شبههاي نيست . ابن حجر عسقلاني در تهذيب التهذيب ، شمس الدين ذهبي در تاريخ الإسلام و ... نوشتهاند : از حريز بن عثمان شنيدم كه ميگفت : اين روايتي كه مردم از پيامبر نقل ميكنند كه به علي (ع)فرمود : "تو نسبت به من بمنزله هارون نسبت به موسي هستي " درست است ؛ ولي راوي اشتباه شنيده است . راوي ميگويد پرسيدم كه اصل روايت چگونه بوده است ؟ گفت : پيامبر فرموده : ياعلي ! دشمني تو با من ، همانند دشمني قارون با موسي است . وقتي از او سؤال ميكنند كه اين حديث را از كي شنيدهاي ؟ در جواب ميگويد : من ديدم كه وليد بن عبد الملك آن را بر بالاي منبر ميخواند . ((تاريخ بغداد - الخطيب البغدادي - ج 8 - ص 262 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 12 - ص 349 و تهذيب الكمال - المزي - ج 5 - ص 577 و تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 2 - ص 209 و تاريخ الإسلام - الذهبي - ج 10 - ص 122 و ...)) اينهائي كه با حديث منزلت که صحیحین بخاری و مسلم دیگر صحاح سته و آن را آورده اند . کسانی که با حدیث که سند به این محکمی دارد اين طوري بازي كردند، مشخص است كه اگر نام حضرت امير در قرآن آمده بود، با قرآن چه ميكردند؟ اين را عزيزان يك مقداري در مورد دقت كنند (برای مطالعه بیشتر به مطلب چرا نام امامن در قرآن نیامده است ؟ مراجعه کنید) به راستي چه قدر امير المؤمنين (ع)مظلوم بوده است و چه دشمنان بي انصافي داشته است . دلالت حديث منزلت طبق اين روايت و به مقتضاى عموميتي كه پيامبر اسلام در جمله «بمنزلة هارون من موسي » به كار برده است ، هر مقامى را كه هارون نسبت به موسى داشته ، براى امير المؤمنين(ع) نسبت به پيغمبر (ص) ثابت مى كند ، و استثنا كردن مقام نبوت ، خود تأكيدي است قوي بر عموميت منزلت امير المؤمنين (ع). منزلتهاي هارون آنچه از آيات قرآن كريم استفاده ميشود ، منزلتهاي هارون نسبت به حضرت موسي ، به پنج امر خلاصه ميشود که برای تمامی این پنج امر در سیره پیامبر اکرم (ص) جریاناتی است که نشان می دهد که حضرت علی (ع) آنها را انجام داده است که در اینجا تنها به برخی فقط اشاره می شود که مطلب برای تحقیق خیلی بیش از این می باشد . 1- مقام وزارت وزير كسى است كه امير را در انجام امور ياري ميكند و بار سنگين مسؤليتى را كه امير دارد بر دوش مى كشد ، و متصدى انجام آن مى شود . و هارون در زمان حضرت موسي همين مقام را داشته است ؛ چنانچه از قول حضرت موسي (ع)آمده است : وَ اجْعَل لىِّ وَزِيرًا مِّنْ أَهْلىِ هَارُونَ أَخِى .(طه / 29) و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده ، برادرم هارون را . وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيراً .( فرقان / 35) و ما به موسى كتاب (آسمانى) داديم و برادرش هارون را ياور او قرار داديم . ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ساعت 11:24  توسط محمد امین
|
|