|
در صحيح بخاري ، ج4 ، ص146(كتاب بدء الخلق) بعد از نزول آيه شريفه «يا أيّها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما» آمدند خدمت نبي مكرم و گفتند: يا رسول الله! ما صلوات بر شما را نميفهميم چطوري است، علمنا كيف نسلّم. حضرت فرمودند : اين طوري بگوئيد : اللهم صل علي محمد و علي آل محمد كما صليت علي ابراهيم و علي آل ابراهيم إنك حميد مجيد و همچنين در كتاب صحيح مسلم، ج2، ص16 اين مطالب آمده است و روايات ديگري داريم كه حضرت فرمود: لاتُصلّوا عليّ الصلاة البتراء صلوات دُمبريده بر من نفرستيد. عرض كردند : وما الصلاة البتراء ؟ حضرت فرمود : اينكه (صلّ علي محمد) بگوئيد و ديگه (و علي آل محمد) نگوئيد، بل قولوا اللهم صلّ علي محمد و آل محمد . اين را آقاي ابنحجر هيثمي در الصواعق المحرقه ، ص144 دارد و كتابهاي متعدد ديگر اين را آوردهاند . امام شافعي ميگويد : همين فخر براي شما آل محمد بس كه اگر كسي در نمازش بر شما صلواتي نفرستد آن نماز، نماز مقبولي نيست. چرا ؟! عزيزان اهل سنت در موقع صلوات فرستادن ميگويند : اللهم صلّ علي محمد و سلم يا صلي الله عليه و سلم . + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 18:57 توسط دلتنگ کربلا |
قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَكُورٌ (اى پيامبر ما!) بگو: «من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمى كنم، جز دوست داشتن نزديكانم (=اهل بيتم)» و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى اش مى افزاييم; چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگذار است. «سوره شورى، آيه 23» مودّت اهل بيت، پاداش رسالت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً» ـ بدون شك پيامبر اسلام(ص) در راه ابلاغ رسالت خويش و انجام مأموريّتهاى الهى، رنجهاى فراوان و زحمتهاى زيادى متحمّل شد; ولى هرگز در مقابل اين كارهاى با ارزش از كسى طلب اجر و پاداش نكرد و در مقابل برخى از مسلمانان كه به خدمت آن حضرت رسيدند و عرض كردند: «اگر مشكلات مالى پيدا شد اموال ما بدون هيچ گونه قيد و شرطى در اختيار تو مى باشد» آيه فوق نازل شد كه پيامبر از هيچ كس در مقابل رسالت مزدى نمى طلبد. «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقربى» ـ پيامبر اسلام (ص) تنها يك چيز از مسلمانان، به عنوان اجر و مزد رسالت طلب كرد و آن «دوستى نزديكانش» بود. «قربى» كيانند؟ تمام بحث در اين آيه شريفه، پيرامون كلمه «قربى» و تفسير آن دور مى زند.بعضى از دانشمندان و مفسّران خيلى ساده از كنار اين آيه شريفه گذشته اند و به خويش زحمت تأمّل و تفكّر نداده اند و يا چون با پيشداوريهاى آنان هماهنگ نبوده، چنين وانمود كرده اند! در حالى كه آيه شريفه عمق زيادى دارد. براى پى بردن به عظمت آيه و آنچه در آن مطرح شده است، همين مسأله را از زبان ساير پيامبران(ع)در قرآن مجيد جستجو مى كنيم. اگر سرى به سوره شعراء بزنيم، خواهيم ديد كه مسأله اجر و مزد رسالت قبل از پيامبر اسلام(ص)از زبان پنج تن از پيامبران بزرگ ديگر، حضرت نوح، هود، صالح، لوط، و شعيب(ع)، نيز مطرح شده است. ولى آن بزرگواران هيچ اجر و مزدى، حتّى دوستى نزديكان خويش را طلب نكرده اند! تمام اين بزرگواران فرموده اند: وَمَـا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلَى رَبِّ الْعـالَمِينَ من براى اين دعوت (و رسالت) هيچ اجر و مزدى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالميان است! (سوره شعراء، آيات 109، 127، 145، 164 و 180. اين مطلب از قول آن پيامبران بزرگوار(ع) در ساير آيات قرآن نيز نقل شده است.) راستى چطور اين پيامبران هيچ گونه اجر و مزدى در خواست نكرده اند، ولى پيامبر اسلام(ص) «دوستى نزديكانش» را به عنوان اجر و مزد رسالت خويش مطرح كرده است؟ آيا مقام پيامبر اسلام(ص) بالاتر بوده، يا مقام ساير پيامبران الهى(ع)؟ بدون شك خاتم الانبياء، حضرت محمّد مصطفى(ص) افضل از تمام انبياء بوده است .چطور پيامبر اسلام(ص) كه برترين پيامبر خداست اجر و مزد رسالت مى طلبد، در حالى كه هيچ يك از پيامبران الهى گذشته اجر و مزدى نطلبيده اند؟! سؤال : هدف پيامبر(ص)از اين اجر و مزد چه بوده است. آيا اين اجر و مزد را صرفاً براى خود مى خواسته; يا در اين تقاضا هم، اهداف مقدّس ديگرى نهفته است كه سود آن به مردم و مسمانان بازگشت مى كند؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 18:39 توسط دلتنگ کربلا |
إِنَّمـا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ راكِعُونَ سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند; همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند. «سوره مائده، آيه 55» دور نماى بحث سوره مائده مشتمل بر قسمت مهمّى از آيات ولايت است; زيرا اين سوره در اواخر عمر پيامبر اسلام (ص) نازل شده است. و از سوى ديگر مسأله ولايت و جانشينى هم به صورت طبيعى در اواخر عمر مطرح مى شود، بدين جهت اين سوره مشتمل بر آيات متعدّدى از آيات ولايت است. به هر حال، آيه شريفه فوق يكى ديگر از آياتى است كه به روشنى ـ با توضيحى كه خواهد آمد ـ دلالت بر ولايت امير مؤمنان على (عليه السلام) دارد. نشانه هاى ولىّ «إِنَّمـا وَلِيُّكُم اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا» مى دانيم كه كلمه إنَّما در ادبيّات عرب از الفاظ حصر شمرده شده است و معادل فارسى آن، كلمه «فقط» يا جمله «اين است و جز اين نيست» مى باشد; بنابراين، ولى و سرپرست شما مؤمنان، فقط سه دسته اى هستند كه در آيه شريفه آمده است و غير از اين سه، هيچ كس ولىّ مؤمنان محسوب نمى شود; سه دسته مذكور عبارتند از: 1ـ خداوند 2ـ رسول خدا (ص) 3ـ «الذين آمنوا; آنها كه ايمان آورده اند» البتّه نه تمام مؤمنان; بلكه بعضى از آنها طبق شرائطى كه در ادامه آيه آمده است. «الَّذينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكعُونَ» ـ گروه سوم از اولياء مؤمنان، مؤمنان هستند، امّا نه همه مؤمنان; بلكه مؤمنانى كه اوّلا اقامه نماز مى كنند و علاوه بر اقامه نماز، زكات مى پردازند و ثالثاً زكات را در حال ركوع نماز به مستحقّ آن مى دهند. نتيجه اين كه، ولى و سرپرست شما مؤمنان فقط سه دسته هستند: 1ـ خداوند 2ـ پيامبر(ص) 3ـ آنها كه ايمان آورده اند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند. «اَلَّذينَ آمَنُوا» در اين آيه كيست؟ «ولى» به چه معناست؟ راه اوّل: تفسير آيه با قطع نظر از احاديث ابتدا به تبيين و تشريح كلمه «ولى» مى پردازيم; زيرا اگر معناى اين كلمه روشن شود، بسيارى از مسائل حل خواهد شد. برخى از مفسّران اهل سنّت براى دور كردن مخاطبان خويش از معناى روشن آيه، معانى بسيارى، بيست و هفت معنى(1)براى ولى ذكر كرده اند، تا بگويند اين كلمه لفظ مشتركى است كه معانى مختلفى دارد و ما نمى دانيم كه خداوند در اين آيه كداميك از آن معانى را اراده كرده است; پس آيه مبهم است و دلالت بر چيزى ندارد! ولى هنگامى كه به لغت مراجعه مى كنيم و كلمات و نظريّات متخصّصين لغت را مطالعه مى نمائيم، مشاهده مى كنيم كه آنان بيش از دو تا سه معنى براى كلمه «ولى» نگفته اند. بنابراين بقيّه معانى، همه، به اين سه معنى باز مى گردد! اين سه معنى عبارتند از: 1 ـ «ولى» به معناى يار و ياور و ناصر، و ولايت به معناى نصرت و يارى است. 2 ـ معنى دومى كه براى ولايت گفته اند، سرپرستى و صاحب اختيار بودن است، بنابراين «ولى» سرپرست و صاحب اختيار است. 3 ـ سومين معناى «ولى» دوست و رفيق است; هر چند انسان را نصرت و يارى نكند. ولى از آنجا كه دوست در عالم رفاقت، غالباً به يارى انسان مى شتابد، معناى سوم نيز به معناى اوّل باز مى گردد; بنابراين، از نظر دانشمندان لغت «ولى» داراى دو معناى عمده است و بقيّه معانى به اين دو باز مى گردد. «ولى» در استعمالات قرآن اكنون به قرآن باز مى گرديم و موارد استعمال اين كلمه را در اين كتاب عزيز بررسى مى نمائيم. كلمه «ولى» و «اولياء» نزديك به هفتاد بار در قرآن مجيد استعمال شده و در معانى مختلفى به كار رفته است. 1ـ در بعضى از آيات به معناى «يار» و «ياور» و «ناصر» استعمال شده است; مثل آيه شريفه 107 سوره بقره، كه خداوند مى فرمايد: وَمـا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلا نَصير/و جز خدا، ولىّ و ياورى براى شما نيست. 2ـ «ولى» در برخى از آيات به معناى «معبود» است، آيه 257 سوره بقره از جمله اين آيات است: اَللهُ وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا ... وَالَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ/ خداوند، معبود كسانى است كه ايمان آورده اند... (امّا) كسانى كه كافر شدند، معبود آنها طاغوتها هستند. 3ـ اين كلمه در قرآن مجيد به معناى «هادى» و «راهنما» نيز آمده است، در آيه 17 سوره كهف مى خوانيم: وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُرْشِداً/و هر كس را (خدا) گمراه نمايد، هرگز ولىّ و راهنمايى براى او نخواهى يافت. در اين آيه شريفه، همانطور كه مشاهده مى كنيد، كلمه «ولىّ» به معناى هادى و راهنما آمده است. 4ـ در بسيارى از آياتى كه مشتمل بر اين كلمه است، «ولى» به معناى سرپرست و صاحب اختيار است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد: الف- ولىّ، در اين آيه به معناى سرپرست و صاحب اختيار است.البتّه ولايت در اين آيه شريفه ولايت تكوينيّه است. وَهُوَ الَّذي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مـا قَنَطُوا وَيَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِىُّ الْحَمِيدُ(شورى/28) او كسى است كه باران سودمند را پس از آن كه مأيوس شدند نازل مى كند و رحمت خويش را مى گستراند; و او ولىّ (و سرپرست) و ستوده است. ب ـ در آيه شريفه 33 سوره اسراء، كه در مورد ولايت تشريعى بحث مى كند، آمده است: وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً /و آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولىّ و سرپرست او سلطه و حقّ قصاص قرار داديم. + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 19:54 توسط دلتنگ کربلا |
حديث ثقلین به تواتر در کتاب اهل سنت آمده است به طور مثال : بزودي فرستاده پروردگارم مي آيد ، و من دعوت حق را اجابت مي کنم و همانا در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها بجاي مي گذارم ، آول آنها کتاب خدا است که در آن هدايت و نور است و دوم اهل بيتم ، شما را بخدا اهل بيتم را از ياد نبريد ، شما را به خدا اهل پيغمبر را فراموش نکنيد منابع حديث : صحيح مسلم – باب قصائل علي – ج 5 – ص 122 ،صحيح ترمذي – ج5 – ص 2728 ، مستدرک حاکم – ج3 – ص 148 – مسند امام حنبل – ج3 – ص 17 من در ميا ن شما دو چيز گرانبها مي گذارم که يکي کتاب خداست و ديگري خاندان من و خانواده ام هستند . تا هنگامي که به آن دو چنگ بزنيد ، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد ، از انها جلو نيفتيد که بيچاره مي شويد و از انها عقي نيفتيد که بد بخت مي شويد. و به انها چيزي نياموزيد که آنان از شما داناترند. صحيح ترمذي ج 5 ص 621-صحيح مسلم ج7 ص 123 –مستدرک حاکم – صحيح مسلم ج 7 ص123 – مسند حنبل ج3 ص 14-کنزالعمال ج1 ص 185 تا 187 – خصائص نصائي ج 15 هان ، من در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها باقي مي گذارم ، يکي کتاب خداي عز و جل است ، آن ريسمان الهي است که هر که آن را پيروي کند هدايت شده است و هرکه از آن جدا شود گمراه است و اهل بيتم ! من شما را نسبت به اهل بيتم سفارش مي کنم (و سه بار اين جمله را تکرار فرمود . ما گفتيم : اهل بيت چه کساني هستند ؟ زنانش ؟! گفت : نه به خدا قسم ، چرا که زن ممکن است ، مدت زماني با شوهرش باشد سپس او را طلاق دهد و به سوي پدر وقومش بازگردد ولي اهل بيتش ، اصل و ريشه و خانواده اشت هستند که پس از او صدقه بر آنان حرام شده است . صحيح مسلم ج 7 ص 123 تمسك به قرآن و تمسك به اهل بيت عصمت و طهارت بهترين راه براي ايجاد وحدت است.حديث ثقلين بهترين رهنمودي است براي ايجاد وحدت ميان امت اسلامي و جلوگيري از هر گونه تشتت ، به طوري كه در قرآن ولايت اهل بيت و محبت اهل بيت (سلام الله عليهم) اجر رسالت قرار گرفته است . آقاي ابنتيميه در منهاج السنه، جلد7، صفحه317 وقتي به قضيه حديث ثقلين كه ميرسد ميگويد : اشكال كار اين است كه اين حديث را فقط مسلم در صحيحش آورده، بخاري نياورده است يعني اگر واقعا حديث واقعيت داشت بايد آقاي محمد بن اسماعيل بخاري هم آورده بود. البته اگر كسي كتاب منهاج السنه را ملاحظه كند خيلي از موارد وقتي ابنتيميه از ايراد اشكال وقتي عاجز ميماند در برابر سخنان محكم و متقن علامه حلي نميتواند مقاومت كند متوسل ميشود كه اين روايت در صحيحين يا در صحيح بخاري و مسلم نيست. اولاً صحيحين تمام مسائل اسلامي رو نياوردهاند ؛ يعني اين طوري نيست كه بخاري و مسلم تمام رواياتي را كه مربوط به مسائل اعتقادي ، مباحث اخلاقي و احكام است همه را استيعاب كرده باشند خود آقاي بخاري صراحت دارد و ميگويد: من خيلي از احاديث صحيح را در اين كتابم نياوردم، فقط به خاطر اينكه كتابم طولاني نشود». كتاب «تغليق التعليق»، ج5، ص420 تأليف آقاي ابنحجر عسقلانيه، متوفاي852، چاپ المكتب الاسلامي اردن. نكته دوم : رواياتي را كه آورده در صحيح مسلم آمده ،نویسنده معتقد است كه اين روايت اجماعي است و در حد تواتره است. اتفاقاً خوشبختانه حديث ثقلين در صحيح مسلم آمده و اين دليل بر اين است كه حديث ثقلين حديث مجمعٌ عليه است. + نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:25 توسط دلتنگ کربلا |
عصمت انبیاء در قرآن اهل سنت معتقدند که انبیاء تنها در دریافت و ابلاغ وحی معصوم می باشند و در بقیه حالات اشتباه و خطاکار هستند در حالی که آيات متعددي در قرآن داريم در مورد عصمت انبياء عليهم السلام است که در تمامی شوون دارای عصمت هستند و تعبير اين است كه انبياء از عباد مخلص خداوند هستند . مثلاً در رابطه با حضرت ابراهيم ، اسحق و يعقوب ، یوسف و موسی تعبير اين آیات این است كه : إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ . وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ . ص / 46 و 47 . كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ . يوسف / 24 وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا . مريم / 51 . مشابه اين آيات در رابطه با ديگر انبياء نيز داريم . از طرف ديگر در سورۀ ص آيۀ 84 از قول شيطان كه از درگاه قرب رب رانده ميشود ، قسم ميخورد : فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ . إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ .(ص/82-83) به عزتت سوگند همۀ بندگانت را گمراه ميكنم ؛ مگر بندگان مخلَص را . وقتي اين دو دسته آيات را كنار هم ميگذاريم ، نتيجه ميگيريم كه شيطان به عباد مخلص هيچ راهي ندارد .انبياء عليهم السلام هم طبق آيات صريح جزء بندگان مخلص خدا هستند . اشکال برمدعیان پیرو سنت ما آيات متعددي داريم كه اطاعت انبياء را به صورت مطلق بر همگان لازم دانسته است . مثلاً در سورۀ نساء ، آيۀ 64 ميفرمايد وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله .(نساء/64) ما هيچ پيامبري را نفرستاديم ؛ مگر اين كه مورد اطاعت بيچون و چرا است . مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ الله .(نساء/80) اطاعت پيامبر ، مساوي است با اطاعت خداوند . يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا الله وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ .نساء/59 اطاعت خدا ، اطاعت پيامبر و اطاعت اولي الأمر به صورت امر وجوبي از ناحيه خداوند صادر شده است عبارتي دارد آقاي فخر رازي كه ميگويد :تفسير الرازي - الرازي - ج 10 - ص 144 آن كسي كه خداي عالم به صورت قاطعانه دستور داده از او اطاعت كنيم ، حتماً بايد از هر گونه خطاء (نه از هر گونه گناه ) معصوم باشد . اگر چنانچه اين معصوم از خطاء نباشد ، دستور خطئي صادر كند و از روي اشتباه يك دستور الهي را خلاف به مردم ابلاغ كند ، لازم ميآيد اجتماع امر و نهي در يك فعل واحد ؛ چون كار خطاء را خداي عالم از امتثالش نهي كرده است . پيغمبر هم اگر از روي خطائي دستوري بدهد ، دستور به اطاعت داده است ؛ پس يك امر خطئي از ناحيه ا«اطيعو الرسول» واجب است ، از ناحيه اين كه خداي نهي كرده از امتثال كار خلاف مورد نهي خداي عالم است و چنين چيزي محال است . پيامبران الهي هادي بشر هستند به سوي خداي عالم . هدايت بشر به دستور شريعت صورت ميگيرد . اگر چنانچه پيغبمري از روي خطاء و نيسان يك امر غير شرعي را به صورت يك امر شرعي بيان كند ، يا يك مطلب خلاف را در قالب شرع بيان كند ، نستجير بالله آن پيامبران كه هادي امت هستند ، تبديل ميشوند به مضل امت و حالت هدايت پيامبر به حالت ضلالت تبديل ميشود و اين اصلاً با فلسفۀ ارسال رسل و بعث انبياء كاملاً منافات دارد . إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ .بقره/124 امامت من به كسي كه متلبس به ظلم شده باشد ، نميرسد . «لا ينال عهدي الظالمين» مطلق است . پس اگر كسي از اول عمرش يك لحظه متلبس به ظلم بشود و ظلمي از او سر بزند ، امامت به او نخواهد رسيد . وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ الله فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ . الطلاق / 1 هر كس حدود خدا را تجاوز كند ، به نفسش ظلم كرده است . حداقل مرتبۀ گناه ، ظلم به نفس خويش است . يعني كسي اگر در تمام عمرش يك بار گناه بكند ، با اين گناه به خود ظلم كرده است و مصداق ظالم ميشود و عهد الهي كه امامت باشد طبق آیه شریفه به متلبس به ظلم نميرسد . تفسیر کلمه امام در قرآن وقتی که در آیه 124 سوره بقره حرف از امام میشود به عنوان راهنما مردم و با توجه به این آیه که نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ (نحل /89) ما اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است. باید معنی امام را که خود هادی بشر است پیدا کرد و ببینیم امام در جاهای دیگر قرآن چگونه تعریف شده است : وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ الأنبياء / 73 . و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت ميكردند، و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم، و آنها فقط مرا عبادت ميكردند وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ (سجده/24) و از آنها امامان (و پيشوايانى) برگزيديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند بخاطر اينكه شكيبائى نمودند و به آيات ما يقين داشتند طبق آیات مشخص است كه اين انبياء و امام در تمام عمرشان يك لحظه متلبس به ظلم نشدهاند چرا که به فرمان خدا که غیر حق نیست عمل می کند . يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا در هر دو آیه که کلمه أَئِمَّةً نیز در آن بکار رده شده است دلیل این کلام می باشد عصمت امری واجب برای فرستاده خدا وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . حشر /7 آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد و اجرا كنيد، و آنچه را از آن نهى كرده خوددارى نمائيد، و از مخالفت خدا بپرهيزيد كه خداوند شديدالعقاب است. مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى . وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى . إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى . النجم /2-4 منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است.(2)و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد.(3)آنچه آورده چيزى جز وحى نيست كه به او وحى شده است.(4) لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ الله أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ . احزاب / 21 . در آیه صراحت دارد كه پيامبر اسوه هست براي تمام مردم . اسوه بودن پيامبر هم بايد محرز بشود . اسوه بودن پيامبر در صورتي ثابت ميشود كه پيغمبر خطا نكند ، دچار اشتباه نشود ، دچار لغزش نشود . اگر خداي ناكرده پيامبر از روي نسيان ، از روي غفلت و يا فراموشي و يا از روي جهل يا مخالفت امر الهي ، يك مطلب خلاف امر الهي را انجام بدهد ، باعث ميشود يك خلاف به عنوان الگو براي مردم باشد ؛ پعني پيغمبري كه بايد اسوه و الگو براي هدايت باشد ، تبديل ميشود اسوه و الگو در مسير ضلالت و اینجا این سوال از معتقدان گناه کار بودن پیامبر داریم : شما چگونه پیرو سنتی هستید که فاعل آن (پیامبر) می توانسته گناه کار باشد و هر عمل او ممکن است اشتباه یا خطا باشد ؟ آیا عمل خطا و اشتباه را خداوند می پذیرد ؟ چه دلیلی دارید سنتی که شما از او پیروی می کنید نتیجه اشتباهات و گناهان پیامبر نمی باشد ؟ عصمت در کتب اهل سنت روایاتی در کتب معتبر اهل سنت مبنی بر گناه کار نبودن پیامبر وجود دارد که برای نمونه آورده میشود. روايت را در صحيح مسلم آوردهاند كه پيامبري فرمود : " هيچ انساني نيست ؛ مگر اين كه شيطاني بر او موكل است " عرض كردند : يا رسول الله ! حتي بر شما هم يك شيطاني گمارده شده است ؟ فرمود : بلي ، مگر اين كه خداي عالم مرا بر شيطان من پيروز گردانيد و شيطان من به دست من مسلمان شد و مرا جز به خير دستور نميدهد . صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 8 - ص 139 شبهه اهل سنت بر وجوب عدم عصمت پیامبر در قرآن اهل سنت عصمت (مصونیت از گناه ) را تنها در دریافت و تبلیغ وحی می دانند و در دیگر مراحل زندگی پیامبر هم گناه کار و خطاکار می باشد و با استناد به آیات قرآن حرفهای خود را می زنند مثل : طه/121 – نساء/105 – احزاب/32 و ...(برگرفته از کتاب عیانات فصل عصمت) که بزرگترین دلیل آن آیات فوق می باشد که برای نمونه ما جواب می دهیم و برای پاسخگویی به آیات دیگر به تفسیر المیران و نمونه مراجعه نمایید . إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا . لِيَغْفِرَ لَكَ الله مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا . اين آيات مستمسك افرادي قرار گرفته است كه اعتقاد به عصمت پيامبر اسلام ندارند . آيا از اين آيه عدم عصمت پيامبر استفاده ميشود ؟ نظر علما و مفسران قرآن در اين باره چيست ؟ علامۀ طباطبائي رضوان الله تعالي عليه از مفسران گرانسنگ شيعه كه الحق كتاب تفسير الميزان ايشان ، از كتابهاي بينظير و يا كم نظير جهان اسلام است . نه جهان تشيع . ايشان ميفرمايند : از آنجايي كه ما همواره واژۀ ذنب كه به گوشمان ميخورد ، بلا فاصله گناه به ذهن ما خطور ميكند . و حال آنكه معناي واقعي ذنب گناه نيست ؛ بلكه آثار سوء است . و از كلمۀ « غفران » هم ما معمولاً معناي بخشش را استفاده ميكنيم ؛ و حال آنكه معناي غفران پوشش است نه بخشش . و لذا در اين جا قرآن ميفرمايد : اي پيامبر ! ما فتح مبيني را نصيب تو كرديم ، تا بپوشانيم براي تو آنچه را كه مقدم شده از آثار سوء و آنچه كه تأخير افتاده . خداي عالم نعمتش را با اين بر شما تمام كرده است . در اين جا با توجه به اين قضيۀ صلح حديبيه يا فتح مكه ، مراد از اين « ذنب » آثار سوئي است كه در نزد قريش نسبت به نبي مكرم بوده است ؛ چه قبل از هجرت ، چه بعد از هجرت . پيغمبر اكرم ، قبل از هجرت تمام بساط عقيدتي قريش را بهم زد و با مباني اعتقادي و بت پرستي آنها مبارزه كرد . و بعد از هجرت هم رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در غزوات متعدد شخصيتهاي برجستۀ قريش را به خاك مزلت انداخت و لذا قريش نسبت به نبي مكرم ، كينۀ سخت در دل داشتند و آثار سؤئي از اين عمل كرد نبي مكرم ؛ چه قبل از هجرت و چه بعد از هجرت ، در دل قريش بود ؛ همانگونه در رابطه با حضرت موسي عليه السلام هم كه وقتي خداي عالم او را مأمور ميكند براي هدايت بني اسرائيل و غبطيان ميگويد : وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ . الشعراء / 14 . من نسبت به غطبيان احساس ميكنم كه ذنبي دارم . ذنب گناه نيست . حضرت موسي آن غبطي را كه در حال تعدي و تجاوز بود ، و نيز محدور الدم بود ، او را از ظلم دفع كرد و نه تنها گناهي نكرد ؛ بلكه به وظيفۀ بندگي و الهياش عمل كرد . « وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ » يعني آثار سوئي از اين عملكرد من در اذهان بني اسرائيل و غبطيان و فرعونيان است . « فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ » ميترسم اين غبطيان به خاطر اين آثار سوء مرا بكشند. و لذا در سورۀ فتح هم خداي عالم ميفرمايد : پيغمبر ! آثار سوئي كه از عملكرد تو ؛ چه قبل از هجرت ، چه بعد از هجرت در نزد مشركان قريش بود و از اين كار شما قريش در دل كينه داشتند ، و تصميم گرفته بودند مادامي كه انتقام نگيرند از جا ننشينند ؛ ولي ما با اين فتحي كه نصيب تو كرديم ، شوكتي كه براي تو در اين فتح عنايت كرديم ، مشركان قريش از هر گونه انتقامگيري ، مأيوس شدند و ديگر آن آثار سوئي كه در نزد قريش نسبت به تو بود ، خداي عالم همه را پوشش داد . همینگونه آیاتی دیگری که اهل سنت از آن استفاده می کنند و تنها به ظاهر آیات اکتفا و قضاوتهای سطحی می کنند و عدم عصمت پیامبر را برداشت می کنند از جمله این آیات : ازدواج با زینب دختر عمه خود زن زید بن حارثه (احزاب /32) و امثالهم که مورد ایراد است که همگی جوابی روشن دارد از جمله آنها داستان آدم و حوا می باشد استغفار اهل بیت در دعا استغفار و توبه داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملين آن است. توبه گنهكاران از گناه است و توبه اهل سلوك از پرداختن به غير خدا و توجه به غير حق و توبه و استغفار واصلان و اولياى كمل الهى مرتبهاى دارد فوق همه اينها. آنان چون مستغرق در ذات جميل على الاطلاقند و توجه به مقام ربوبى- كه كمال مطلق است- دارند وقتى به خود و اعمال خويش مىنگرند با تمام عظمت و بزرگى آن اعمال آنها را در برابر عظمت بى نهايت الهى بسيار كوچك ومايه سرافكندگى و شرمندگى مىبينند. مانند آن كه مهمترين دارايىاش مقدارى آب گلآلود بود و آن را براى سلطان هديه برد و چون فر و شكوه شاهى را بديد از آنچه آورده بود سخت شرمسار و سرافكنده گرديد. آرى على (ع) همان عبادتى را كه افضل از عبادت ثقلين است در برابر جمال و جلال الهى برگ سبز درويش مىبيند و سر به زير مىافكند و اين خود يكى از عالىترين مراتب عبوديت مطلقه و فناى فى الله مىباشد. از طرف ديگر امام راحل در كتاب «آداب الصلاه» در شرح حديث نبوى «ليغان على قلبى وانى لاستغفرالله كل يوم سبعين مره) فرمودهاند: براساس توحيد ناب تمام هستى آينه و مرآت تجلى پروردگار است و ائمه هدى: در همه هستى از جمله انسانها خدا را مىديدهاند ولى برخى از آنها مانند ابوجهلها و ابوسفيانها مرائى كدرند و بر قلب پيامبر (ص) زنگار مىزدند. از اين رو حضرتش براى زدودن اين زنگار استغفار مىفرستد. مسأله محجوبيت نفس نيز در مورد آنان در همين راستا قابل تفسير است گرچه نسبت به ديگران اشكال ديگرى دارد. به عبارت ديگر حجاب و عيب نفس و. نسبت به مراتب كمالى افراد متفاوت است. معناى ديگر حجاب نفس نيز قصور ذاتى براى نيل به مرتبه غيب الغيوب است. چنان كه پيامبر (ص) فرمودند: «ما عرفناك حق معرفتك» همچنین آورده شد که معنای ذنب اینگونه نیست که معنای گناه و عصیان بدهد . نکته مهم دیگر اینکه نباید گفته شود که اهل بیت در دعا استغفار می کردند برای شیعیان و دوست داران خود و از طرف آنها عذر خواهی و پوزش می طلبیدند به درگاه خداوند که حرفی است اشتباه و با حالات تباکی و بی قراری اهل بیت سازگار نیست اما می توان گفت که وقتی حضرت امیر دعای کمیل را با آن حال می خوانند برای دوستان و شیعیان آن حضرت درسی است و باید مثل بقیه امور امام و ولی خود را الگوی خود قرار دهند . لطفا در نظر سنجی شرکت کنید + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 10:41 توسط دلتنگ کربلا |
آيه تطهير إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً «سوره احزاب ، آيه 33» خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد. بررسی کلمه به کلمه آیه 1 ـ «إِنَّمـا» ـ اين كلمه، كه معناى فارسى آن واژه «فقط» مى باشد، براى حصر و انحصار است. از اين كلمه معلوم مى شود كه در اين آيه شريفه چيزى وجود دارد كه براى همه مسلمانها نيست و گرنه نبايد از اين كلمه استفاده مى شد. 2 ـ «يُريدُ اللهُ; خداوند اراده مى كند» منظور از اراده خداوند در اين آيه چيست؟ آيا مراد اراده تشريعى است، يا اراده تكوينى منظور است؟ اراده تشريعى: اراده تشريعى به معناى فرمان و دستورات الهى و به تعبير ديگر همان واجبات و محرّمات است. آيه 185 سوره بقره، يكى از آياتى است كه اراده الهى در آن به معناى اراده تشريعى است. اراده تكوينى: اراده تكوينى به معناى آفرينش و خلقت است; اراده تكوينى خداوند همان اراده آفرينش و خلقت چيزى يا كسى مى باشد. نمونه اين اراده الهيّه، در آيه 82 سوره ياسين آمده است. خداوند متعال در اين آيه شريفه مى فرمايد: إِنَّما أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فرمان او چنين است كه هر گاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مى گويد: «موجود باش!» آن نيز بى درنگ موجود مى شود!. بدون شك منظور اراده تكوينيه است; زيرا دستور به پاكى و تقوا مخصوص اهل البيت نيست، بلكه اين دستور عام است و شامل همه مسلمانان مى شود در حالى كه ـ همانطور كه قبلا گفتيم ـ مقتضاى «انّما» اين است كه چيز تازه اى به اهل البيت(عليهم السلام)اختصاص داده شده كه شامل همه مسلمانان نمى شود. سؤال : آيا نيروى عصمت كه در معصومين(عليهم السلام) است جنبه اجبارى دارد؟ پاسخ : محال بر دو قسم است: 1 . محال عقلى 2 . محال عادى. «محال عقلى» آن است كه چيزى از نظر وقوع محال باشد، مثل اين كه در لحظه واحد هم شب باشد و هم روز، اين عقلا محال است. يا كتابى كه شما مطالعه مى كنيد، در لحظه واحد هم 400 صفحه داشته باشد و هم 500 صفحه! اين نيز عقلا محال است; زيرا جمع بين نقيضين عقلا محال است. امّا گاهى انجام و وقوع چيزى عقلا امكان دارد، ولى عادتاً انجام نمى شود; مثل اين كه هيچ انسان عاقلى حاضر نمى شود بصورت لخت مادر زاد در كوچه و خيابان ظاهر شود. اين مسأله عقلا امكان پذير است، ولى عادتاً محال است. بنابر اين نسبت به اين مسأله، همه مردم عاقل عصمت دارند، مردم در اين مورد داراى عصمت جزيى هستند، زيرا عقل و شعور آنها، اجازه ارتكا به چنين عملى كه قُبح و زشتى آن براى همه روشن است را به آنها نمى دهد، پس همه انسانها در مقابل بعضى گناهان و كارها عصمت جزيى دارند. اگر قدمى بالاتر نهيم برخى از مردم را خواهيم يافت كه در مقابل برخى ديگر از گناهان عصمت جزيى دارند و عادتاً محال است آن را انجام دهند; مثل اين كه محال است كه يك روحانى معروف و سرشناس، در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان، و در داخل محراب مسجد و بر روى سجاده نماز و در جلوى چشم همه مردم شراب بنوشد امّا معصومين(عليهم السلام) در مقابل تمام گناهان وخطاها معصومند، يعنى هر چند از نظر عقلى براى آنها هم امكان عصيان و نافرمانى وجود دارد، ولى عادتاً انجام چنين كارى بر آنها محال است; چون عقل و تقوا و معرفت و علم و دانش آنها نسبت به تمام گناهان و معاصى، مثل علم و دانش مردم معمولى نسبت به لخت مادر زاد بيرون آمدن از خانه است، همانگونه كه مردم عادى در برابر اين گناه «معصومند»، ائمّه معصومين(عليهم السلام) نيز در مقابل تمامى گناهان داراى مقام عصمت هستند; يعنى عادتاً محال است گناه كنند; هر چند عقلا اين كار امكان پذير است. «و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا» (شورى / 52) ما همچنين وحى كرديم بسوى تو روحى را از امر خود، كه قبل از آن از حقيقت كتاب و اسرار عالم آفرينش، و از معارف الهيه علم و اطلاعى نداشتى! ما اين روح را نورى قرار داده ايم كه بوسيله آن هر كدام از بندگان شايسته خود را كه بخواهيم هدايت مىكنيم. + نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 12:12 توسط دلتنگ کربلا |
تفکر مکتب خلفا : ابن تيميه كه وهابيت براي او ارزشي قائل است كه نه براي صحابه اين چنين ارزشي قائل است ونه براي تابعي و نه براي اتباع تابعين ، اگر روايتي از پيامبر اسلام آمده باشد و لو صحيح السند امّا مخالف با قول ابنتيميه باشد به نحوي آن روايت را توجيه و ردّ ميكنند ــ در كتاب منهاج السنه ، ج1 ، ص25 ميگويد : همان گونهاي كه يهوديها معتقد به تحريف تورات هستند شيعه هم معتقد به تحريف قرآن است . يكي از مفتيان عربستان سعودي به نام شيخ عبدالله بن جبريل ــ كه شخصيت شماره دو عربستان است و جزو مفتيان تكفيري و افراطي وهابي است ــ در يك فتوی ميگويد : شيعيان به چهار دليل از ديدگاه ما كافر هستند اول اينكه شيعه معتقد است دو ثلث قرآن حذف شده و قرآن موجود يك سوم قرآني است كه بر نبي مكرم نازل شده است . دوم اينكه اينها بر سنت پيغمبر اعتراض دارند ، سنت پيغمبر را قبول ندارند به روايات صحيح بخاري و مسلم عمل نميكنند چون صحابه را كافر ميدانند . دليل سوم اينكه اينها اهل سنت را كافر و نجس ميدانند و چهارم اينكه اينها دربارۀ اهل بيت غلو ميكنند و به جاي « يا الله » « يا علي » ميگويند . كتاب اللؤلؤ المكّي من فتاوي شيخ بنجبريل ، ص39 تفکر مکتب اهل البیت : در مورد دلایلی که مفتی بزرگ عربستان بر کافر بودن شیعیان آورده است دلایل دوم تا چهارم را قبلا در این وبلاگ پراکنده بحث کرده ایم و برائت می جوییم از این دروغهایی که به شیعه می بندند اما در مورد دلیل اول به بررسی می پردازیم که تهمتهای دروغ و ناروا آنها را بار دیگر روشن سازیم . در جواب این شبهه ما شش جواب ارائه می دهیم . جواب اول : شما ميگوئيد : « ما معتقد به تحريف قرآن هستيم و دو ثلث قرآن حذف شده است » . اگر چنانچه شيعه در طول تاريخ اين پانزده قرن معتقد به تحريف قرآن بود ، آيا قرآني مطابق با آنچه كه بر پيغمبر نازل شده چاپ كردهاند و در اختيار طرفدارانشان گذاشتهاند ؟ آيا يك نفر از شما در دست شيعه قرآني كه مخالف باشد با قرآن موجود در ميان مسلمين ديده يا يك فتوكپي از آن گرفتهاند . اين گونه نيست كه شيعه يك عدۀ قليلي باشند كه در داخل قلعهاي زندگي كنند ،يا كتاب و عقائدشان بر ديگر فِرَق و ديگر مفكّرين و ديگر دانشمندان مخفي باشد . ميليونها شيعه در سراسر جهان پراكنده هستند ، جديدترين آماري كه از مراكز رسمي آمارگيري در اينترنت به دست آمده است كه آمار شيعه حدود 400 مليون نفر است ؛ اين 400 مليون نفر از ديوار چين و هند و پاكستان گرفته تا اروپا و آمريكا و آفريقا ، همه جا پخش هستند . آيا كسي تا به حال شنيده كه يك شيعه يا در يك مسجد شيعه بيايند و بگويند كه اين قرآني كه در اختيارمان هست غير از قرآني است كه در اختيار شيعيان است ؛ پس شيعه اگر معتقد باشد به تحريف قرآن حداقل نتيجۀ اين اعتقاد اين هست كه يك قرآني در اختيار شيعيان قرار بدهند كه مطابق با قرآن منزل بر پيغمبر باشد . جواب دوم : اهتمامي كه شيعه در طول تاريخ به قرآن ، علوم قرآني و تفسير قرآن ، همين يعني قرآن موجود نزد همه مسلمين داشته شايد دو يا سه برابر اهتمام اهل سنت به قرآن بوده است . دارالقرآن كريم قم ــ كه زير نظر حضرت آيت الله العظمي گلپايگاني قدس سره شريف بود ــ آمار دادهاند : در طول چهارده قرن 5 هزار عنوان تفسير و علوم قرآني از شيعه ثبت شده است . آمار تعداد شيعيان يك چهارم آمار اهل سنت است ، از يك مليارد و دويست ميليون جمعيت مسلمانان چهار صد ميليون نفر ما شيعيان هستيم . اگر بنا باشد هر مذهبي به اندازۀ شيعه بر تفسير قرآن اهتمام بورزد بايد علي القاعده 20 هزار عنوان كتاب در تفسير و علوم قرآني داشته باشند و حال آنكه اين چنين نيست ؛ حتي چهار مذهبشان به اندازه نصف شيعه عناويني در علوم قرآني ندارند . + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 19:13 توسط دلتنگ کربلا |
تفکر وهابیت : زيارت قبور پيامبران و صالحان بلكه هر گونه تكريم و بزرگداشت آنان را وهّابيّون حرام و موجب شرك مى دانند. هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم(ص) انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است سفر مى كنند، با اجماع مسلمانان مخالفت نموده و از شريعت پيامبر اكرم(ص) خارج شده است.زيارت قبر پيامبر يا غير او، و غير خدارا خواندن، و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام، و شرك است. مسح و بوسيدن هر قبرى اگر چه قبر پيامبر باشد، شرك است . وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (يونس/ 18) آنان به جاى خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودى به آنان مىدهند و مىگويند: اينان شفيعان ما نزد خدايند. بگو: آيا خدا را به شفيعانى خبر مىدهيد كه آنها را در آسمانها و زمين [به عنوان شفيع] نمىشناسد؟ او از آنچه كه شريك او قرار مىدهند، منزّه و برتر است خداوند در اين آيه خبر مي دهد هرکس بين خود و خدايش واسطه قرار دهد در حقيقت آن واسطه را پرستيده و او را به عنوان شريک خدا قرار داده است ، و اين مطلب به خاطر اين است که شفاعت تماما متعلق به خداست . قل للَّه الشفاعة جميعاً (الزمر/ 44) اي رسول ما بگو : «شفاعت ، يكسره از آن خداست » تفکر شیعه : منظور وهّابى ها از اين كه توسّل را شرك مى دانند، آن است كه توسّل منافات با توحيد افعالى دارد. زيرا كسى كه به پيامبر، يا امامى متوسّل مى شود و انجام كار يا حلّ مشكلى را از او طلب مى كند، براى غير خداوند تأثير قائل شده است، و مى دانيم كه تأثير تنها از آنِ خداوند است و اگر كسى معتقد شود غير از خداوند، تأثيرگذارى در عالم هستى مى باشد، چنين كسى مشرك محسوب مى شود. براى اين كه روشن شود توسّل هيچ منافاتى با توحيد ندارد، لازم است ابتدا توحيد را تفسير، و جايگاه والاى آن را بشناسيم. 1 ـ توحيد ذات: يعنى ذات خداوند يگانه است; نه اين كه خداوند يكى هست و دو تا نيست. زيرا در تفسير اوّل شبيه و مثل و مانندى براى خداوند تصوّر نمى شود، 2 ـ توحيد صفات: تمام صفات خداوند متعال به يك حقيقت بازمى گردد. در مورد خداوند صفت علم جداى از قدرت خداوند نيست و صفت قدرت جداى از شجاعت نيست و صفت ازليّت جداى از علم و قدرت و شجاعت نمى باشد 3 ـ توحيد افعال: هر فعل و حركت و پديده اى در جهان رخ دهد از سوى خداوند است و هيچ چيزى بدون اذن و اراده خداوند تأثيرگذار نيست; «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ اِلاَّ اللهُ»، اگر آتش هم مى سوزاند به فرمان خداست; بدين جهت، آتشى كه ابراهيم خليل در آن انداخته مى شود، آن حضرت را نمى سوزاند; چون چنين اجازه اى از ناحيه خداوند به او داده نشده بود. بنابراين، ما هر كارى كنيم به فرمان خداوند است; چرا كه خدا به ما اختيار داده، تا انتخاب كنيم; قدرت، عقل، انتخاب، اختيار ما، همه از ناحيه خداوند است و همه حركات ما به ذات پاك او برمى گردد. خلاصه اين كه مؤثّر مستقل خداوند است و بقيّه اسباب، هر اثرى داشته باشند به اراده الهى است. 4 ـ توحيد عبادت: عبادت و پرستش فقط براى خداوند است و هيچ موجودى غير از خداوند سزاوار پرستش نمى باشد. اشاعره و تفسيرى غلط از توحيد افعالى! اشاعره، كه يكى از مذاهب اهل سنّت هستند، از آن جا كه نتوانستند توحيد افعالى را حل كنند و تفسير صحيحى از آن ارائه دهند، معتقد به جبر شده اند و انسان ها را بى اراده و بدون اختيار معرّفى نموده اند! آن ها تصوّر كرده اند كه اگر انسان در كارهايش مختار باشد، اين تفكّر باعث شرك در شاخه توحيد افعالى مى شود. در حالى كه عقيده آن ها، يعنى جبر، تمام دستگاه نبوّت، قيامت، عبادت و امامت را زير سؤال مى برد! راستى اگر انسان فاقد اراده است و در افعال و كردار خويش مجبور مى باشد، سؤال و جواب روز قيامت چه معنى دارد؟ مجازات گنهكاران و پاداش به بندگان خوب خدا، چه توجيهى دارد؟ زيرا نه گنهكار در گناهش اختيار داشته و نه مطيع، با اراده عبادت كرده است، پس نه اين مستحقّ پاداش است و نه آن استحقاق عقوبت دارد! اگر جبر را بپذيريم هيچ دادگاهى نبايد مجرمى را محاكمه كند; زيرا در ارتكاب جرم از خود اختيارى نداشته است. خوانندگان عزيز شايد تصوّر كنند كه اين مطالب صرفاً يك نظريّه است و طرفدار واقعى ندارد، ولى متأسّفانه بايد اعلام كنيم كه عدّه اى زیادی از اهل سنت بطور جدّى از اين نظريّه باطل دفاع مى كنند و در دفاع از آن، كتاب هاى مختلفى نوشته اند و چنين انسان هايى وجود دارند. اشاعره و معتقدان به جبر، حتّى منكر عالَم أسباب شده اند. آن ها مى گويند: «آتش نمى سوزاند، بلكه اين خداوند است كه مى سوزاند!» همچنين معتقدند كه: «سنگ شيشه را نمى شكند، بلكه همين كه سنگ به نزديك شيشه مى رسد، خداوند شيشه را مى شكند». آرى آن ها اين امور روشن و بديهى را در سايه تفسير غلطى كه از توحيد افعالى داشته اند، منكر شده اند. بنابراين توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان و همچنين با عالَم أسباب ندارد، چون اراده و سببيّت، همه كار خداست. خداوند به انسان قدرت و قوّت و عقل و اختيار و اراده و انتخاب داده است و چون همه اين ها از ناحيه اوست، پس همه كارها را خداوند انجام مى دهد; هر چند انسان در مقابل آنچه انتخاب مى كند مسؤول است. براى روشن تر شدن مطلب به اين مثال توجّه كنيد: پدرى، پولى در اختيار فرزندش قرار مى دهد تا خرج زندگى اش كند; امّا پدر در كنار اوست، هر لحظه بخواهد پول را پس مى گيرد. در اين جا پول متعلّق به پدر است; هر چند فرزند در مقابل خريدى كه انجام مى دهد و مصرفى كه مى كند مسؤول است. نتيجه اين كه، توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان ندارد و نبايد آن را به صورت افراطى و شرك آلود معرّفى كرد. آيا توسّل با توحيد سازگار است؟ سؤال : چرا توسّل به عقيده وهّابى ها نوعى شرك محسوب مى شود؟ مگر توسّل با كدام يك از شاخه هاى توحيد ناسازگار است؟ آيا توسّل با توحيد ذات منافات دارد؟ آيا توسّل با توحيد در صفات ناسازگار است؟ بدون شك توسّل هيچ ناهماهنگى با توحيد ذات و صفات ندارد. آيا توسّل مشكلى در توحيد عبادت ايجاد مى كند؟ اگر جواب مثبت است، بايد بگويم كه وهّابى ها اشتباه بزرگى كرده اند; چون شيعه به هنگام توسّل به پيامبر (ص)يا ائمّه معصومين (عليهم السلام) يا قرآن و مانند آن، هرگز آن ها را عبادت و پرستش نمى كند، آن گونه كه بت پرستان با پرستش بت ها آن ها را شفيع و واسطه قرار مى دادند. بلكه ما از اين بزرگان مى خواهيم كه در پيشگاه الهى از آبرو و اعتبار خود مايه بگذارند و حلّ مشكل ما را از خداوند طلب نمايند. شيعه، پيامبر و امام و قرآن مجيد، و خلاصه آنچه كه در توسّلاتش به آن متوسّل مى شود، را دستگاه تأثيرگذارى در جهان هستى در عرض خداوند نمى داند، بلكه آن ها را در طول دستگاه آفرينش و با اذن و اجازه پروردگار مؤثّر مى داند و اين مطلب هيچ منافاتى با توحيد افعالى ندارد. بله، اگر مى گفتيم پيامبر و امام ـ نعوذ بالله ـ مستقلاّ تأثيرگذار هستند، اين شرك بود. ولى هيچ كس چنين چيزى نمى گويد. اگر مى گوييم پيامبر (ص)نزد خداوند براى ما شفاعت مى كند تا خداوند كارى براى ما انجام دهد و مشكلى از مشكلات ما را حل كند، اين شرك نيست; بلكه عين توحيد است چرا که پیامبران قدرت خود را از جانب خدا گرفته اند و با اجازه و اختیار اوست که عمل می کنند. توسّل در قرآن قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه صريحاً مسأله توسّل را مطرح نموده است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد: 1 ـ در آيه شريفه 97 سوره يوسف مى خوانيم: قالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئينَ (برادران يوسف خطاب به پدرشان) گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم. وقتى كه خبر سلامتى حضرت يوسف (عليه السلام) به پدر و برادرانش رسيد، آن ها پى به خطا و اشتباهاتشان بردند و در صدد جبران و توبه و استغفار برآمدند، به خدمت پدر رسيدند تا او را بين خود و خدايشان واسطه قرار دهند، به پدر متوسّل شدند تا او از خداوند بخواهد كه گناهانشان را ببخشايد، پدر در جواب فرزندانش گفت: سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ(یوسف/98) بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است. طبق اين آيه شريفه فرزندان خطاكار حضرت يعقوب (عليه السلام) به آن پيامبر عاليقدر متوسّل شدند و از او خواستند كه در درگاه الهى براى آن ها استغفار و طلب آمرزش كند. بنابراين، چه اشكالى دارد كه ما هم به پيامبر اسلام (ص) يا ائمّه معصومين (عليهم السلام)يا قرآن مجيد يا چيزهاى محترم ديگر، متوسّل شويم و از آن ها بخواهيم كه از خداوند حلّ مشكل ما را بخواهند؟! 2 ـ در آيه شريفه 64 سوره نساء مى خوانيم: وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُول إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحيماً ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود. و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زيرپا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آن ها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند خداوند متعال، خود در اين آيه شريفه راه توسّل را به مردم تعليم مى دهد. وهّابى ها در مقابل اين دو آيه قرآن مجيد، كه صريحاً توسّل را تجويز مى كند، چه جوابى دارند؟ جالب است که بدانید خداوند متعال کسی را که توسل به پیامبر را که در اصل توسل به خدا است را انجام نمی دهد منافق می داند . وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُون (منافقون/5) هنگامى كه به آنان گفته شود: «بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند!»، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند زماني که اعراض و رو گرداني از طلب استغفار از پيامبر را که در حقيقت طلب شفاعت از ايشان است خداوند علامت نفاق مي داند پس قطعا طلب نمودن اين مطلب و ممارست بر آن علامت ايمان خواهد بود. آن ها كه جواب قانع كننده اى در برابر اين استدلال ها و آيات قرآن ندارند، مجبور شدند مقدارى از مواضع خود عدول نموده و توسّل به پيامبر (ص) را در زمان حياتش جايز بشمرند، ولى معتقدند كه توسّل به آن حضرت بعد از وفاتش جايز نمى باشد! آن ها به لوازم اين سخن توجّه نكرده اند; زيرا معناى اين سخن طبق عقيده آن ها اين است كه شرك در حال حيات پيامبر جايز است، ولى بعد از رحلت آن حضرت جايز نمى باشد! و به تعبير ديگر، لازمه سخن آنان اين است كه شرك بر دو قسم است: 1. شرك مجاز و مباح! 2. شرك غيرمجاز و حرام! آيا تا كنون هيچ دانشمندى چنين سخنى گفته است؟ آيا هيچ مسلمانى تا كنون شنيده است كه شرك مجاز هم وجود دارد؟ باطل بودن و غيرمجاز بودن شرك يك قانون كلّى عقلى است، كه هيچ استثنايى ندارد. وهّابى ها از نظر علمى جمعيّتى عقب مانده هستند و قابل مقايسه با ساير مذاهب اسلامى نمى باشند. علاوه بر اين، مگر بعد از رحلت پيامبر (ص)چه چيزى از آن حضرت كم شده است؟ هر چند ممكن است جسم آن حضرت از بين برود، ولى بدون شك روح پس از جدايى از جسم، قوى تر و وسيع تر مى شود! قرآن مجيد در مورد شهدا حيات برزخى قائل است. در آيه 169 سوره آل عمران مى خوانيم: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند. وقتى شهدا پس از مرگ زنده هستند و در نزد خداوند روزى مى خورند و طبق آيه بعد ناظر اعمال دوستان خويش در دنيا هستند، آيا پيامبر اسلام (ص) كه مقامى به مراتب بالاتر از شهداء دارد، پس از مرگ زندگى برزخى ندارد؟ بدون شك آن حضرت داراى حيات برزخى، در سطحى بالاتر از شهدا مى باشد. به همين جهت مسلمانان همه روز در پايان نماز به آن حضرت سلام مى دهند: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ» اگر آن حضرت زنده نيست، اين سلام خطاب به كيست؟ و معناى آن چيست؟ دليل که وهابیها بر تحريم شفاعت از آیات سورهای يونس/18 و الزمر/ 44 بود همانطور که در بالا ذکر شد .در جواب مي گوئيم : اولا : در مورد آیه الزمر/ 44 کسانيکه از انبيا و ائمه معصومين عليهم السلام و صالحين طلب شفاعت مي کنند آنها را نمي پرستند بلکه از آنها مي خواهند که به اذن خداوند (همانطوري که قرآن ميفرمايد) شفيع او باشند . و همانطوري که ذکر شد اين عمل از قبل تولد رسول اکرم تا بعد از وفات ايشان بعنوان امري مطلوب ميان مؤمنين و اصحاب بزرگوار رسول خدا رايج بوده است بنابراين محمد بن عبدالوهاب و پيروانش با تحريم اين عمل الهي نه تنها خلاف قرآن و روايات نبوي عمل نموده اند بلکه عملا به صحابه رسول خدا نسبت کفر و شرک داده اند . ثانيا :در مورد آیه يونس/18 تفسير وهابیها از اين آيه همانند بقيه نظراتش نه تنها مخالف با نظر علما و مفسرين اهل سنت است بلکه با شأن نزول آيه نيز نمي سازد . و از آنجائيکه امکان آوردن تمامي عبارات علماي اهل سنت نيست. بعنوان نمونه عبارت سیوطی از مفسرين اهل سنت را می آورم: سيوطي مي گويد : ابي حاتم از عکرمه نقل کرده است که نضر بن حرث گفت زماني که روز قيامت شد بت لات و عزي مرا شفاعت مي کنند بعد از اين گفته او اين آيه نازل شد . (تـفسير الدر المنثور ـ جلال الدين سيوطي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس) + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 15:3 توسط دلتنگ کربلا |
ابن تيميّه بنيانگذار فكرى وهّابيّت أحمد بن تيميّه در سال 665 ق، پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنيا آمد، و تحصيلات اوليّه را در آن سر زمين به پايان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام و همراه خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد. در سال 698 هـ ق، به تدريج آثار انحراف در وى ظاهر شد، خصوصاً به هنگام تفسير آيه شريفه (الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى )(طه/5)، براى خداوند تبارك وتعالى جايگاهى در فراز آسمانها كه بر تخت سلطنت تكيه زده است، تعيين كرد. اين تفسير مخالف آيات قرآن چون: لَيْسَ كَمِثْلِهِى شَىْءٌ(6شورى/ 11) و وَ لَمْ يَكُن لَّهُو كُفُوًا أَحَدُم ولَّا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الخَْبِير ( چشمها او را نمىبينند و او بينندگان را مىبيند. دقيق و آگاه است). (انعام/103)مى باشد كه خداوند را از هر گونه تشبيه به صفات مخلوقات باز داشته است. انتشار افكار باطل «ابن تيميّه» در دمشق و اطراف آن غوغايى به پا كرد، گروهى از فقهاء عليه او قيام كرده و از جلال الدين حنفى قاضى وقت محاكمه وى را خواستار شدند، ولى وى از حضور در دادگاه امتناع ورزيد. «ابن تيميّه» همواره با آراء خلاف خود افكار عمومى را متشنّج، و معتقدات عمومى را جريحه دار مى كرد، تا اينكه هشتم رجب سال 705 هـ ق، قضات شهر همراه با وى در قصر نائب السلطنه حاضر شدند، و كتاب «الواسطيّة» وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با «كمال الدين زملكانى» و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى «ابن تيميّه» او را به مصر تبعيد كردند. در آنجا نيز بخاطر نشر انديشه هاى انحرافي توسّط «ابن محلوف مالكى» قاضى وقت به زندان محكوم گشت، و سپس در 23 ربيع الأوّل سال 707 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى بخاطر پافشارى بر نشر عقايد باطلش، قاضى «بدر الدين» وى را محاكمه كرد و احساس نمود كه وى در قضيّه توسل به پيامبر گرامى(ص) ادب را نسبت به حضرت رعايت نمى كند، بنابر اين او را روانه زندان كرد.عاقبت در سال 708 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى فعّاليّت مجدّد وى باعث شد كه آخر ماه صفر سال 709 هـ ق، به اسكندريّه مصر تبعيد شود، و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد. ابن كثير مى نويسد: در 22 رجب سال 720 هـ ق، به خاطر فتاواى دور از مذاهب اسلامى به دار السعاده احضار شد، و قضات هر چهار مذهب (حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا اينكه در دوّم محرّم سال 721 هـ ق، از زندان آزاد گرديد. ابن حجر عسقلانى و شوكانى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد كه در دمشق اعلان كنند كه: هر كس معتقد به عقايد «ابن تيميّه» باشد، خون و مالش حلال است. (الدرر الكامنة: 1/147، البدر الطالع: 1/67) انتقادات بزرگان اهل سنّت از «ابن تيميّه» 1 ـ انتقاد تند ذهبى از ابن تيميّه: «ذهبى» دانشمند بلند آوازه عصر «ابن تيميّه» در نامه اى خطاب به وى مى نويسد: اى بى چاره، آنان كه از تو متابعت مى كنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند، نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن، و با مقياس عدالت بسنج.تا كى سخنان نا شايست خود را بالاتر از احاديث صحيح بخارى، و صحيح مسلم مى شمارى؟ اى كاش احاديث آن دو كتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضى اوقات آنها را تضعيف كرده و بى ارزش مى كنى و يا توجيه نموده و انكار مى كنى!! آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و نادانى دست بردارى و توبه كنى؟ بدان كه مرگت نزديك شده است، بخدا قسم گمان نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! ... تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مى كنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد. به خدا سوگند درميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان كه در بين دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بى عار زياد به چشم مى خورند. (الإعلان بالتوبيخ ص 77. تكملة السيف الصقيل، ردّ ابن زفيل ص 218) 2 ـ ابن حجر عسقلانى و نسبت نفاق به ابن تيميّه: بزرگان اهل سنّت در رابطه با «ابن تيميّه» نظريّه هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند كه وى قائل به تجسيم است، زيرا او در كتاب «العقيدة الحمويّة» براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر كرده است. و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اكرم(ص)، كه اين نيز تنقيص مقام نبوّت، و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى آيد، وى را زنديق و بى دين دانسته اند.و بعضى بجهت سخنان زشتى كه در باره امير مؤمنان(عليه السلام) بيان داشته وى را منافق دانسته اند. چون وى گفته است: على بن أبي طالب بارها براى به دست آوردن خلافت تلاش كرد، ولى كسى او را يارى نكرد، جنگهاى او براى ديانت خواهى نبود، بلكه براى رياست طلبى بود، اسلام ابوبكر، از اسلام على كه در دوران طفوليّت صورت گرفته با ارزشتر است، و همچنين خواستگارى على از دختر أبو جهل نقص بزرگى براى وى بشمار مى رود. تمامى اين سخنان نشانه نفاق اوست، چون پيامبر گرامى(ص)به على (عليه السلام)فرموده است: جز منافق كسى تو را دشمن نمى دارد.( الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة: 1/155) 3 ـ سُبْكى، ابن تيميّه را بدعت گزار مى داند: سُبكى متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان بلند آوازه اهل سنّت و معاصر «ابن تيميّه» مى نويسد: او در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت، و اركان اسلام را درهم شكست، او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت بر خاست، و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست، تا آنجا كه ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت. (الدرّة المضيئة: 5) 4 ـ ابن حجر مكّى، ابن تيميّه را گمراه و گمراه گر مى شمارد: «ابن حجر مكّى» از دانشمندان بزرگ اهل سنّت و مورد قبول وهّابيّت در باره «ابن تيميّه» مى نويسد: خدا اورا خوار و گمراه و كور و كر كرده است، و پيشوايان اهل سنّت و معاصرين وى از شافعيها، و مالكيها، و حنفيها، بر فساد افكار واقوال او تصريح دارند، اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن أبي طالب (عليه السلام) را نيز در بر گرفته است ... سخنان «ابن تيميّه» فاقد ارزش بوده، واو فردى بدعت گذار، گمراه، و گمراهگر و غير معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد، و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ نمايد.( الفتاوى الحديثة: 86) 5 ـ اطلاق شيخ الإسلام به ابن تيميّه كفر است: «شَوكانى» از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد: محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعت گذارى و تكفير «ابن تيميّه» بى پرده سخن گفته است، تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده است، كه اگر كسى «ابن تيميّه» را «شيخ الاسلام» بداند، كافر است.( البدر الطالع: 2/260) عوامل انزواى «ابن تيميّه» وعلل گسترش مجدّد افكار او افكار باطل «ابن تيميّه» در منطقه شامات كه مهد علم و دانش بود، با انتقادات و اعتراضات علماء و دانشمندان مذاهب مختلف مواجه شد و در آخر هم درسال 728ه ق در زندان قلعه دمش جان سپرد و افكار و عقايد وى نيز به بوته فراموشى سپرده شد. ولى در قرن 12 اين افكار در منطقه نجد كه از تمدّن و فرهنگ بى بهره بود، مجدّداً منتشر شد، و پس از آن سعودى با پشتيبانى قدرتهاى استعمارى، به ترويج آن پرداخت. جالب است فردی که به فتوی علما بزرگ اهل سنت کافر از دنیا رفت توسط وهابیت دوباره احیاء شد و حال آنها مسلمانان به ویژه شیعه را به جرم شرک و کفر می کشند. نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب «محمّد بن عبد الوهّاب» در سال 1115، در شهر عُيَينه، از توابع نجد عربستان به دنيا آمد، او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصيل رهسپار مدينه منوره شد.او در دوران تحصيل مطالبى به زبان مى آورد كه نشانگر انحراف فكرى او بود به طورى كه برخى از اساتيد او نسبت به آينده او اظهار نگرانى مى كردند. گفتنى است كه وى مبتكر و بنيانگذار فرقه وهّابيّت نبود، بلكه قرنها پيش از او اين عقايد يا بخشى از آن توسّط برخى از عالمان كج انديش حنبلى مانند «ابن تيميّه»، و شاگردان او اظهار شده بود، ولى باتوجّه به مخالفتهاى صريح علماى اهل سنّت و شيعه در بوته فراموشى سپرده شده بود، و مهمترين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد اين بود كه عقايد ابن تيميه را به صورت يك فرقه و يا مذهب جديدى در آورد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شيعه تفاوت داشت. آغاز ترويج وهّابيّت و برخورد مردم با آن محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز كارش به بصره آمد، و عقايدش را اظهار نمود، كه با مخالفت شديد بزرگان بصره مواجه شد، كه در نتيجه مردم عليه او قيام نموده و او را از شهر بيرون كردند. او سپس به بغداد و كردستان وهمدان واصفهان روانه شد و سر انجام به زادگاه خويش برگشت.او در زمان حيات پدرش جرأت اظهار عقائد خويش را نداشت ولى پس از آن كه پدر او در سال 1153 در گذشت محيط را براى اظهار عقايد خويش مساعد يافت و مردم را به آيين جديد خود فرا خواند. ولى اعتراض عمومى مردم كه نزديك بود خونش را بريزند، او را ناگزير كرد تا به زادگاه خويش عُيَيْنه باز گردد، و بر اساس پيمانى كه با امير آنجا «عثمان بن مَعْمَر» بست كه هر دو بازوى يكديگر باشند، عقايد خود را تحت حمايت او بى پرده مطرح ساخت، ولى طولى نكشيد كه حاكم عيينه به دستور فرمانرواى احساء، وى را از شهر عيينه اخراج كرد. محمد بن عبد الوهاب به نا چار شهر دِرْعِيّه را براى اقامت برگزيد و با پيمان جديدى كه با محمد بن سعود حاكم درعيه بست كه حكومت از آن محمد بن سعود و تبليغ به دست محمد بن عبد الوهاب باشد. او در آغاز كار به مطالعه زندگى نامه مدّعيان دروغين نبوّت مانند «مُسَيْلمه كذّاب»، «سَجاج» «أسود عَنْبسى» و «طليحه أسدى» علاقه خاصّى داشت، برخى از اساتيد و علماء و حتّى پدرش وى را گمراه دانسته و مردم را از اطاعت وى منع مى كردند(كشف الارتياب ص 7) اوّلين كتابى كه بر ردّ عقايد باطل وى نوشته شد توسّط برادرش «سليمان بن عبد الوهّاب» به نام «الصواعق الإلهيّة في الردّ على الوهّابيّة» بود. اوّلين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد، ويران كردن زيارتگاههاى صحابه، و اولياء در اطراف عُيَيْنه بود، كه از جمله آنان تخريب قبر «زيد بن خطّاب» برادر خليفه دوّم بود ، كه با واكنش شديد علماء و بزرگان اهل سنت مواجه گرديد، به دنبال آن امير عُيَيْنه به ناچار، شيخ را از اين شهر بيرون كرد. در قرن 12 هجرى موقعيّت بسيار سخت و اوضاع بسيار نامناسبى كه براى مسلمانان پيش آمد و كشورهاى اسلامى از هر طرف مورد تهاجم شديد استعمارگران قرار داشت، كيان امت اسلامى از سوى انگليس، فرانسه، روس و امريكا تهديد مى شد ، جامعه اسلامى بيش از هر زمان ديگرى نياز به وحدت كلمه داشت. در اين عصر، بيش از هر زمانى مسلمانان نياز به وحدت و همكارى بر ضد دشمن مشترك داشتند، ولى متأسفانه «محمّد بن عبد الوهّاب» مسلمانان را به جرم توسّل به انبياء و اولياء الهى، مشرك و بت پرست قلمداد كرد، و فتوا به تكفير آنان داد، و خونشان حلال، و قتل آنان را جايز، و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد، و پيروان او به استناد اين فتوا هزاران مسلمان بى گناه را به خاك وخون كشيدند. شهادت به كفر مسلمانان، شرط ورود به آيين وهّابيّت أحمد زينى دحلان مفتي مكّه مكرّمه مى نويسد: اگر چنانچه كسى به مذهب وهّابيّت در مى آمد و قبلاً حج واجب انجام داده بود «محمّد بن عبد الوهّاب» به وى مى گفت: بايد دوباره به زيارت خانه خدا بروى چون حج گذشته تو در حال شرك صورت گرفته است.و به كسى كه مى خواست وارد كيش وهّابيّت بشود مى گفت: پس از شهادتين بايد گواهى دهى كه در گذشته كافر بوده اى و پدر و مادر تو نيز در حال كفر از دنيا رفته اند، و همچنين بايد گواهى دهى كه علماء بزرگ گذشته كافر مرده اند.اگر چنانچه گواهى نمى داد وى را مى كشتند. (الدرر السنيّة: 1/46، الفجر الصادق لجميل صدقي الزهاوي: 17، كشف الارتياب: 135 نقلا عن خلاصة الكلام: 229 - 330 لدحلان) نتيجه شوم تكفير و اعلام جهاد 1 - قتل و غارت وهابيون در منطقه نجد 2- كشتار بى رحمانه شيعيان در كربلا 3 - قتل عام مردم طائف 4 - كشتار عمومى علماء اهل سنّت فرض اين كه ساكنان اين مناطق كه مورد حمله و هجوم وهابيون قرار گرفت همگى مشرك بودند، آيا رهبران وهابى قبل از حمله و قتل و غارت، آنان را به طرف اسلام و ايمان دعوت كردند و آنان نپذيرفتند و به دنبال آن، حمله و قتل و غارت را آغاز كردند و يا بدون هيچ اطلاعى، شبانگاه مردم بى دفاع را به رگبار گلوله بستند و زنان حامله از ترس جنين خود را سقط می كردند. آيا دعوت رسول اكرم(ص) از مشركان اين چنين بود؟ آيا رسول اكرم(ص) يك مورد اين چنين برخوردى با مشركان و حتى يهوديان داشته اند؟ آيا قتل زنان و كودكان فرارى از نظر عرف مردم و قوانين بين المللى قابل توجيه است؟ + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 10:47 توسط دلتنگ کربلا |
زمینهای شکل گیری سقیفه بنی ساعده یکی از ایراداتی را که اهل سنت می گیرند این است که اگر پیامبر اکرم در غدیر خم بیعت برای جانشینی امیرالمونین بیعت گرفته است چگونه می شود که تنها 70 روز بعد در سقیفه بنی ساعده اصحاب پیامبر برای تعیین خلیفه دور یکدیگر جمع بشوند و تصمیم گیری کنند ؟ پیامبر درست است که در غدیر خم بیعت برای جانشین خود گرفت اما عده ای از صحابه بودند که زیر بار این تصمیم خداوند نمی خواستند بروند و قبول به ولایت امیرالمومنین کنند و از همان جریان غدیر و به بعد مخالفتهای خود را علیه این تصمیم پیامبر نشان دادند و از همان موقع به فکر این بودند که زمینه ای را بوجود بیاورند تا جانشین پیامبر را انتخاب کنند و این امر برایشان در سقیفه بنی ساعده میسر شد . مخالفان جانشینی حضرت علی چه توطئه هایی را طراحی کردند ؟ مخالفان خلافت حضرت امیر (ع) در همان زمان حیات پیامبر کارهایی را انجام دادند که به این شش اتفاق مهمترین آنها بود و تنها در این مطلب به آنها اشاره می شود چرا که برای هر کدام از این مطالب جداگانه باید مطلبی مفصل نوشته شود و این را برای تحقیق بیشتر برای جواب گویی به سوال بالا آورده ام که مخالفت با خلافت حضرت علی یک برنامه از قبل تعیین شده بود . 1- طرح ترور نافرجام رسول خدا 2- مخالفت آشکار در غدیر 3- نوشتن طومار برای جلوگیری خلافت حضرت علی 4- پیمان سیاسی نظامی برای بدست گرفتن قدرت 5- جلوگیری از وصیت نوشتن پیامبر(حدیث قرطاس) 6- تخلف از جیش اسامه علت انکار فوت پیامبر توسط عمر چه بود ؟ صحيح بخاري ج 4 ص 194 حديث 3667 کتاب فضائل الصحابة باب قول النبي لو کنت متخذا خليلا الي آخره از عايشه روايت هست : رسول الله مرد و پدرم در سنح (خارج مدينه ) بود .عمر برخاست و گفت قسم به خدا پيغمبر نمرده است ، پيامبر قطعا برمي گردد و دست و پاي عده اي را قطع مي کند .پيغمبر نمرده بلکه پيغمبر رفته پيش خداوند عالم همانطور که موسي بن عمران غايب شد بعد از اينکه برگشت پيغمبر اکرم بعد از اين که پيغمبر برمي گردد دست و پاي آناني که قائل به فوت پيامبر هستند را قطع مي کند حال انگيزه اين انکار چه بوده و واقعا ايشان چرا منکر شده و چه دستاوردي انکار ايشان داشت ودنبال چه هدف و مقصودي بودند ؟ انگيزه جناب عمر اين بود که نکند بعد از نبي مکرم مردم بريزند و با آقا امير المومنين علي بن ابيطالب بيعت کنند و جناب ابوبکر در مدينه نيست و آنچه که قبلا براي او تهيه ديده بودند . اين جا جناب عمر ديد ابوبکر نيست و حضور ندارد گفت بهترين راهي که ما بتوانيم جمعيت را در برزخ نگه داريم ، در يک اختلافي من بگويم پيامبر از دنيا نرفته او بگويد رفته تا آقاي ابوبکر از سنح برسد و ابن اثير هم دارد آقاي سالم بن عبيد را سريعا فرستادند دنبال ابوبکر که در سنح بود خارج مدينه تا رحلت پيغمبر را به او خبر دادند . (البداية والنهاية جلد پنجم ص 265) جالب اين است که آقاي ابوبکر آمد و پارچه اي که بر روي بدن مطهر نبي مکرم بود آن را کنار زد، پيغمبر را بوسيد و گفت پدر و مادرم فداي تو باد و بعد گفت : اين آيه را خواند زمر/30"انک ميت وانهم ميتون" تو مىميرى آنها نيز خواهند مرد! و گفت : هرکس پيغمبر را عبادت مي کرد پيغمبر مرد واگر چنانچه کسي خدا را عبادت مي کند خداي عالم زنده است . همچنين آيه شريفه آل عمران 144 خواند : وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ ، محمد فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب بر مىگرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمىزند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد. وقتي که آقاي ابوبکر آمدند و اين آيه را خواندند که (انک ميت و انهم ميتون) و آقاي عمر بن خطاب ساکت شد. سوال : مگر صحابه ديگر که قبل از آمدن ابوبکر آنجا بودند چنين آيه اي را خبر نداشتند يا خبر داشتند بيان کردند و آقاي عمر بن خطاب به آن توجهي نکرد ؟ منابع متعدد اهل سنت در کتابهاي معتبرشان در دلائل النبوة بيهقي كه ابن تيميه صراحت دارد از کتابهاي معتبر هست در بداية والنهاية ابن کثير دمشقي سلفي نقل مي کند از عروة بن زبير که مي گويد وقتي عمر بعد از رحلت پيامبر سخن مي گفت و مردم را مي ترساند و تهديد مي کرد که هرکس بگويد پيامبر مرده او را مي کشم و دست و پايش را قطع مي کنم . بعد مي گويد در همان لحظه که عمر در بين صحابه مي گفت آقاي ابن ام مکتوم عمر بن قيس از صحابه بزرگ پيغمبر هست نزديک سيزده چهارده مورد پيغمبر که از مدينه رفت بيرون به جاي پيغمبر نماز خواند جانشين پيامبر در مدينه بود يعني همچين موقعيتي داشت همين آيه اي را که جناب ابي بکر خواندند ايشان قرائت کرد( يعني آيه 144 سوره آل عمران ) دلائل النبوة بيهقي ج 7ص 217 سيره نبوي ابن کثير جلد 4 ص 481 البداية والنهاية ابن کثير ج 5 ص 263 ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 17:32 توسط دلتنگ کربلا |
|